غريب آشنا
  • غريب آشنا ( سه‏شنبه 29/12/1385 :: ساعت 7:31 عصر)

    نمي دونم خوزستان منو ديدي...؟
    درختهاي " کُنار"(= سدر) و اوکاليپتوسش... 
    هواي مست کننده ي بهار و پاييزش...
    دشتهاي سرسبز  دم عيدش ...
    گلهاي رنگارنگ و معطرش تو پاييز(!!!) و تو زمستون(!!!) رو چي؟ ديدي؟... : رگبارهاي تند بهاري و زمستونيش که هميشه غافلگيرت مي کنه... صداي چهچه پرنده ها (که همين الان که دارم مينويسم از خود بيخودم کردن...)
    آب زلال و خنک "دز" که دزفول اسمشو به احترام اين رودخونه داره... آبي که ميشه توش ماهيها رو ديد.. و خاک حاصلخيزي که شيرين ترين پرتقال ايرانو تامين ميکنه: در بخشي از سفرنامه يکي از مهمانهاي اين جلگه زيبا و سر سبز ميخونيم که با تعجب از جايي نام ميبره که از طلوع خورشيد وقتي سواره!!! وارد جنگل هاي انبوه و يکپارچه ش شده تا ... غروب آفتاب...رنگ خورشيد رو نديده!!!
     
    دشتهاي سبز و معطر "رامهرمز"... با اون نسيم هاي صبحگاهي عشششششششششقش!!... و بوي گندم...
     
    آرامگاه حضرت دانيال پيامبر تو شوش ... که مهد تمدن بشري بوده
    آبشارهاي قشنگ شوشتر و باغهاي سدر و باصفاش که حتي تو اوج شرجي و داغي آفتاب هم سايه شونو ازت دريغ نميکنن و ميوه هايي که...... و آسيابهايي که بقاياشون نشون ميده چند هزار سال پيش ايراني ها برق توليد ميکرده ن!!!!!
    چغازمبيل: همون که هميشه عکسشو بعنوان نمادي از تمدن کهن ايران زمين ديدي و مي بيني و شايد اصلا ندوني که اينم تو خوزستان منه...
    دانشگاه (يا صحيح تر) : شهردانشگاهي!! عظيم و باشکوه چمران که بخش علوم پزشکيش بعد از کلي.... کشمکش و بگير و ببند بالاخره تونست دوباره نام بلند آوازه "جندي شاپور" رو به خودش ببينه و زنده کننده روزهاي طلايي چند هزار سال پيش باشه که جندي شاپور نه فقط براي تمام ايران زمين !!! که يراي تمام اين سرزمين هاي تمدن نديدهً خليج و حتي شرق دور مث نگيني بود درخشان و با صلابت... با کتابخونه اي که زبانزد همه محافل علمي بود و دانشمندايي که حساس ترين اعمال جراحي (که هنوز غرب به نصف اون دانش پزشکي هم نرسيده بود) رو انجام ميدادن: بله! يه ايران بود و يه دانشگاه جندي شاپور!!!
    کارون عزيزمو چي؟ تنها رود قابل کشتيراني کشور : که متاسفانه پروژه لايروبي ش دهها ساله که فقط واسه  بعضي مهندساي عمران  شده نون دوني!!  که دولت ژاپن اجازه ميخواد به هزينه خودش لايروبيش کنه و فقط گل حاصلخيز کف اين رودو بعنوان دستمزد ببره واسه کود کشاورزي (که هميشه بيگانگان به گنجينه هاي ما داناتر از خودمونن!!)
    و مردمش...
    که مثل همه ايروني هاي مهربون ، مهمون نوازن
    اما
    تو زمينه هايي:
    خونگرم ترين!!
    انسانهاي قانعي که هر ظلمي که ميکشن از همين نجابت افراطيشونه !!! از همين راًفت بيجاشونه... واز همين بزرگواري مثال زدنيشون:
     
    اينکه دوستاي اراکي و مشهديم بهت زده ميشن  وقتي ميفهمن شبها چند بار قفل و زنجير درخونه و ماشين رو چک ميکنيم... اينکه هميشه يه نفر بايد تو خونه بمونه و نگهبان باشه.... از بس که اوضاع امنيتي اينجا نموووونه است و بي نظير!! و اين مردم حرف نميزنن...
    اينکه هنوز هر چند وقت يه بار انفجار بمب ها تو مرکز اين استان کلي کشته و زخمي ميگيره ... و "حضرات" با اونهمه ادعاي هشياري!!!! وقتي متوجه قضيه ميشن که خونواده هاي زيادي عزادار شده ن!!!  .... و باز : اين مردم چيزي نميگن....
    اينکه وقتي از سرچشمه کارون (تو زاگرس) انشعاب ميگيرن تا زاينده رود دوباره آب داشته باشه اينو درک ميکنن که هموطناي عزيز اصفهانيشون در عذابن و کمک ميخوان...اما اعتراض نميکنن که : چرا "آقايون" به زيبايي و حيات کارون من هم مث زاينده رود اهميت نميدن؟ کارون من هم حقشه که همون فواره ها و ساحل و فضاي سبزي رو داشته باشه که اون داره...
    اينکه وقتي هواي شهرشون آلوده ميشه تا پول نفت چرخه اقتصاد ايرانو بچرخونه... نميگن در ازائ اين آلودگي سهم من اينننننهمه محروميت نيست!!
    اينکه مسجدسليمانيهاي عزيزم وقتي "آب" خوردن ندارن!! از ناچاري به دامن کوهستان ميرن...
    اينکه قطار اهواز-ماهشهر بجاي يکساعت و نيم خيلي وقتا ۳ يا حتي ۴ ساعت تو راهه... (با اين توجيه!!!! که ديزل هامون فرسوده ن..!!) و نامه نگاريهاي اين مسافراي مفلوک به هيچ نتيجه اي ختم نميشه...
    اينکه نميگن مرکز اين استان دردکشيده و پايمال شده مگه چي از شيراز زيباي نازنين کمتر داره که بجاي افزايش فرهنگسراهاش .... ظرف چن سال بايد تعداد سينماهاش (که يه روزي به پرتعدادي سينماهاي شيراز بودن) به سه تا و نصفي!!!!!! کاهش پيدا کنه؟؟
    مرکز استان!!!؟؟؟؟ .... اهوازي که وقتي دوست و فاميل ميان خوزستان نميتونن از بد بويي و بدطعمي آبش گله نکنن... و بهت زده ميگي : بابا اين که آب اهواز نيس ... !! از شهرستانهاي اطراف "دبه دبه" ميارم با ماشين...! پس اگه خود آب اهوازو ببيني که ديگه لابد حالت بهم ميخوره...! (گرچه به نسبت سال 76 بهتر شده : اون موقع يادمه ذرات زرد رنگي تو ليوان آبت ميديدي که از اون لايه چربي اي که رو سطح آب بود !!! بيشتر دلتو بهم ميزد)
    اينکه مناطقي از اهواز و آبادان هنوز گاز شهري ندارن!!! (خنده دار نيس؟ ميگن کوزه گر از کوزه شکسته آب ميخوره هااا...!!!)
     
    مردمي صبور که در عين اينهمه ثروتي که باهاش همه ايران رو نون ميدن!! حالا ميبايست حداقل امکانات يه استان بزرگ (بماند : چقددددد مهم و حياتي!!!) رو داشته باشن! تا همين متخصصاي موجود هم مدام به فکر جلاي وطن و پيدا کردن جايي براي آسايش خونواده شون نباشن....
    آدمايي که روزي به اين باديه نشين هاي پابرهنه کشورهاي مجاور پناه دادن... و بعد همونها شدن بلاي جونشون...
    راستي
    تو اينا رو ميدونستي؟
    طبيعت چشم نواز خوزستانو ديدي؟
    نژادهاي "مختلف" مردمشو چي ؟
    يا تو هم مث خيلي از هموطناي عزيزم تا حالا فکر ميکردي اينجا کويره...... يه دشت بي آب و علف......با آدمايي که همه همون شکلي ند که مدام تو اخبار و فيلماي مضحک صدا و سيما مي بيني؟:
    و حتما بخاطر همينه که وقتي ميرم خارج از خوزستان ، همه تعجب ميکنن که عرب زبان نيستم ، لهجه ندارم ، سياه و سبزه رو نيستم!!!
    وقتي با افتخار مي گم: من خوزستاني ام... اهوازي...
    با تعجب مي گن: خوزستاني؟!! اصلاً بهت نمي خوره! آخه خوزستاني ها رنگ پوستشون تيره س... همه شونم عربي حرف ميزنن
    ميگم خوب پوست بيشترشون آفتاب سوخته س: اما نه همه شون ! چن تا از صميمي ترين دوستاي منم عربند اما من فارسم... مگه دوستاي نازنين آذريم نميگن لهجه ترکي يه ناحيه زنجان تا ناحيه ديگه ش فرق ميکنه؟... خب مردم منم از نژاداي مختلفن ديگه ! (و همه شونم عزيزو محترم)
    اما دردناک اين حرفي بود که يه هموطن بهم زد يه زماني:
    آره شما زمان جنگ به عراق کمک هم ميکردين!!!...
    شايد اون وسطا يه عده وطن فروش بي اصالت چنين خيانتي کرده ن... اما ميشه مثلا ادعا کرد همه ملت ايران با سازمان مجاهدين خلق(همون : منافقين کوردل بي همه چيز) همدست و همدل بودن؟؟: چرا؟ آخه از همه قوميت و نژاد ايروني اي ميشد تو اون فريب خورده ها پيدا کرد...مگه نه؟؟!!!!
    نه دوست من...
    من کمکم اون شب و روزايي بود که زير بمبارون همون وحشي ها زندگي رو تو آينده ي کشورم ميديدم و حيات رو تو آرامش باقي هموطنام...
    کمک مردم من اون بود که اون ملعون امشب دزفول رو با موشک "شخم" ميزد... و فرداي همون شب مردم رو ميديدي که با عزمي راسخ تر از پيش شروع ميکردن به بازسازي همون خونه قبلي!! 
    کمک اين آدما همون  روزاي اول جنگ بود که هنوز شيردلاي پاک سرشت بقيه نقاط ايران به سمت اين خاک بسيج نشده بودن... و اين آدما با دست خالي تو خرمشهرشون ايستادن و فقط زماني تسليم شدن!!! که ديگه به آرامش ابدي رسيده بودن... : که ديگه جوني به تن نداشتن....
    کمکشون همون ساعتهايي بود که پالايشگاه آبادان شعله ور بود ... و اونها مردانه در تلاش تا نجاتش بدن.....

    آره هموطن! :
    بعضي سيه چرده ،
    بعضي عرب،
    بعضي لهجه دار،
    اما

    اينجا جلگه است: صداي من!
    و
    هرگز

    هيچکدوم از شيران اين خطه دلشون با دشمن نبود
    ونيست!!




  • غريب آشنا ( سه‏شنبه 29/12/1385 :: ساعت 7:25 عصر)

    سه شنبه ۱۷ بهمن ۱۳۸۵


    سلام دوستان وقتي پارميدا به بلاگش دعوتم کرد  کار جالبي ديدم که منم با کمي تغيير فکر ميکنم بهانه خوبيه که بهتر همديگه رو بشناسيم.
    هر کدوم  پنج ويژگي که از خودمون سراغ داريم و ميدونيم عوض نميشه رو بنويسيم: چه اونايي که بقيه هم ميدونن و چه اون خصوصياتي که فقط خودمون از وجودش با خبريم. (شرمنده ها... ولي خب دوستي با معلما گاهي اين عواقبم داره... پس ديگه مجبوري تو هم بنويسي!!)
    من اول شروع ميکنم ، شمام همراهيم کنين:

         1-     عاشق بهار و آفتاب. وقتي آفتاب پهن ميشه کف اتاق ... عشق ميکنم منم ولو شم و تو اون نور کار کنم مثلا کتابي، چيزي بخونم


    2-     مث مورچه (يا شايد سنگ پا!!!) هستم: مسير رسيدن به هدفم هرچقدم دشوار باشه انقدددد تکرارش ميکنم تا بالاخره اون دشواريه از رو بره نه من!: عقيده دارم يا تو مشکلاتتو از پا در مياري يا اونا تورو


    3-     ميميرم واسه 14 معصوم(ع)، شهدا ، شريعتي ، آي متنفرم از اين برخورداي متحجر که تصور ميکنن هر کدوم اينا مال عده خاصيه !!


    4-     توي 2 چيز ديوونگي واسم مرز نداره: 
     
    اول: اگه چيزيو واقعا دوست داشته باشم... مثلا عاشق رشته مم ، خيلي دوس دارم تا نهايتش برسم... اخيرا مجبور شده م که بين کار رسمي و ترقي تو اين شرکت لعنتي و رشته م يکي رو انتخاب کنم... اما ميدونم همون ديوونگيه که گفتم آخرش مجبورم ميکنه دلمو انتخاب کنم
    و
    دوم: تو شکستن چيزايي که همه بعنوان اصل رعايتش ميکنن ولي خودشونم عقيده دارن ميشه قشنگتر از اين باشه. مثلا: کي گفته يه آقا معلم فقط اجازه داره با شاگرداي مذکرش گرم بگيره و اگه به درد دل خانما هم گوش بده 100% غرض و منظوري داره؟ يا کي به دانشجوها گفته اگه معلم از جلسه اول سخت ازت کار خواست نشون ميده که پايان ترم نهايتش ناپلئوني بشه پاس کرد... و اگه معلمت دائم بشاش بود حتما کارشم بي خيالي طي کردنه ؟


    اعتراف ميکنم که آدم دورويي هستم !: هميشه سر کلاسم انقد شارژ و خندون نشون ميدم که حتي  شاگرداي کسلم هم سرحال بيان ... راستش هيچکدوم حتي احتمال نميدن تو زندگيم اصلا ممکنه مشکلي هم وجود داشته باشه





  • غريب آشنا ( سه‏شنبه 29/12/1385 :: ساعت 7:25 عصر)

    تقديم با عشق:
    به تو
    اي
    مفرد
    مذکر
    غائب...


    تو مي آيي ...کجا يا کي؟
    نمي دانم
    تو مي آيي ...پس از شب هاي دلتنگي ...براي صبح يکرنگي
    نمي دانم
    تو مي آيي ...براي باور بودن ...دمي با عشق آسودن
    نمي دانم
    تو مي آيي ...نگاهت آشنا با من ...سلامت بوي پيراهن
    نمي دانم
    تو مي آيي ...پس از باران ...به دستت شاخه اي ريحان
    نمي دانم
    تو مي آيي ...سبک چون پر ...براي لحظه ي برتر
    نمي دانم
    تو مي آيي ...چو آيينه ...دلت شفاف و بي کينه
    نمي دانم
    تو مي آيي ...براي من ...براي کوري دشمن
    نمي دانم
    تو مي آيي ...تنت شبنم ...دلت بي غم
    نمي دانم
    تو مي آيي ...خدا با تو ...تمام لحظه ها با تو
    نمي دانم
    تو مي آيي ...تو مي آيي ... چرا امشب نمي آيي؟
    نمي دانم




  • غريب آشنا ( سه‏شنبه 29/12/1385 :: ساعت 7:24 عصر)

    چهار شنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۵


    There will be two dates on your tombstone, And your friends will read them. But


     all that’s going to matter is that little dash between them. Make your life worthwhile for others.


    (ترجمه آزاد آزاد از غريب آشنا): رو پلاک آخرين خونه م 2 تاريخ حک ميشه ، حتما دوستامم ميخوننشون.....


    اما مهم فقط خط تيره ي بين اون تاريخهاست  


    ايکاش يه کاري کرده بودم که زندگيم واسه ديگران ارزشمند بشه ...



                                                                        


     


    با توام
    اي لنگر تسکين ، اي تکانهاي دل ، اي آرامش ساحل
    با توام
    اي نور ، اي منشور ، اي تمام طيفهاي آفتابي ، اي کبود ارغواني ، اي بنفشابي
    با توام
    اي شور، اي دلشوره شيرين
    با توام
    اي شادي غمگين
    با توام
    اي غم ، غم مبهم ، اي نمي دانم
    هر چه هستي باش
    اما باش
    نه ، جز اينم آرزويي نيست
    هر چه هستي باش
    اما باش




  • غريب آشنا ( سه‏شنبه 29/12/1385 :: ساعت 7:23 عصر)

    سه شنبه ۳ بهمن ۱۳۸۵




    چشم افتاد به يه تصوير
    از همينهايي که تو اين ايام زياد مي بينين
    خداييش خيلياشم قشنگن:
    نخل ، آفتاب سوزان ، يا حسين...
    کمي دقيق شدم بهش
    ناخود آگاه دلمو برد با خودش
    برد
    اما کجا ؟؟
    نه
    به کربلا...
    نه
    اون اولين چيزي بود که اومد تو سرم ...
    و آروو....وم خودشوکشيد کنار
    تا يه چيزيو پشتش ببينم....
    و اون چيز غريبي نيس:
    همين چند سال پيش خودمونه
    واسه من البته يه چيزي شبيه خوابه : يه چيزي تو خواب و بيداري...کودکي، بازي، مدرسه
    ديگه خيليا از ياد بردنش...
    خيليا دارن آروم آروم پاکش ميکنن...
    و حتي بعضي...به مسخره ميگيرنش
    آره
    ولي واسه من اين خواب و بيداري اونقدرام دور نيس: يه بخشيش ملموس تره برام:
    همين خوزستان خودم... و همين دشتهاي داغش...
    و همين جوونايي که از هر کنج ايران قشنگشون اومدن و مردونه ايستادن.... تو همين شرجي... تو همين عطش.. تو همين...
    ...
    فکرشو بکن...
    ما که ادعا مي کنيم بزرگشده اين اقليميم بازم گاهي از گرماش بيتاب مي شيم (که انصافا اگه اين هواشناسي بي انصاف يه بار محض رضاي خدا دماي واقعي رو اعلام کنه...طبق قوانين کشور بايد شهر تعطيل بشه!!)
    حالا ببين اونايي که هواي بهشت شهرشونو گذاشتن و اومدن اينجا....
    چرا فقط گرما رو مي گم... ؟
    سرماي اينجا هم مي سوزونه: سرماي استخوني... نه پوستي...اونم تو دشت ،مرداب، گل، ...
    تو ميگي ما مي فهميم تو سرما داغ شدن يعني چي ؟... تو شرجي لب-خشک شدن يعني چي ؟... تو "آفتاب" تار ديدن چطور... ؟
    اونا چي ؟
    وقتي داشتن از آخرين تپه دفاع مي کردن...و دوست صميمي شون جلوي چششون پرپر مي شد...و ميدونستن که اگه شانس بيارن و کشته شن بهتراز اينه که دست اين وحشي ها بيفتن...
    يعني ميگي تو اون لحظه ها سرما رو حس ميکردن ؟ گرما و شرجيو چي ؟ خونريزي زخمشونو چي ؟
    راستي اونا همه شون بچه مسجدي بودن ؟...
    اصلا همه شون مسلمون بودن ؟
    يعني تو توي دوست و آشناهات سراغ نداري شهيدي رو از اقليتهاي ديني ؟
    راستي وجه مشترکشون چي بود ؟
    دين ؟
    لباس ؟...
    گمونم خاک نازنينشون ...
    و البته اين اصلي ترين بود 
    و يه چيز ديگه : همه اونا – از هر مسلک ومرامي-  کم يا زياد حسين رو ميشناختن، فداکاري آقا ابالفضل رو مي ديدن، وفاداري زينب رو سرمشق کرده بودن، و صبر زين العابدين رو لمس ميکردن...
    آخه اين ستاره هايي که نام بردم فقط مال شيعه نيستن...
    اينا که مث من و تو متعلق به يه قوم خاص نيستن،
    يه سرزمين خاص،
    يه مذهب خاص،
    يه ايده و طرز فکر خاص ،اينا مث من و تو محدود نيستن، الگوي همه ن ...
    و اون شاگرداشون...اون جووناي نازنين
    اونا هم مث همون ستاره ها متعلق به همه ن...
    اونا هم تو دل همه مون اسطوره ن،
    عزيزن،
    و ميشه واسه مون سرمشق باشن
    ولي بعد از اونا... ؟
    ... ؟
    يا انقدر ازشون ياد نکرديم که حتي همرزماشونم که پيش چش ماهستن فراموش شدن... يا انقد بد تبليغ کرديم که ديگه تصويرشون تو ذهن مردم 180 درجه متفاوت شد با چهره واقعي اون قهرمانا...
    فقط تو فيلما نشون داديم که مث رامبو !!! يه تنه همه رو حريف بودن، از جنگيدن کيف ميکردن... و بدتر از همه :
    همه شون از بدو تولد معصوم بودن ،هيچکدوم تو نوجووني اصلا خطايي نداشتن که لازم باشه خدا بهشون توفيق توبه عطا کنه...!!! حضرت علي (ع) ميفرمان گناه نکردن آسونتر از توبه س:
    درسته، ولي کي معصومه ؟
    من جوون اگه زندگي بعضي از شهدا رو{که بي شک الان مقام رفيع دارن پيش خدا} بدونم، الگو ميگيرم، به خودم هم اميدوار ميشم:
    پس با توبه ميشه سوار آسانسور بشم
    و
    از يه آدم عاديييييييييييييييييييييي....برم تاعرش اعلي:جايگاه شهدا
    آره
    ما همه اين زيباييها رو از ياد برديم : شديم فقط کليشه...
    ميخوام واسه يه بارم که شده به عظمت عاشورا دل بدم ....شايد بفهمم چي توش بود که اون جوونا رو تکون داد ؟ مگه چي داشت که دلشون دريا شد ؟ مگه....
    يعني ميشه پيدا کرد؟....


     




  • غريب آشنا ( سه‏شنبه 29/12/1385 :: ساعت 7:22 عصر)

    نوشته شده توسط غريب آشنا ساعت 17:45


    شنبه ۳۰ دي ۱۳۸۵



    دلم لک زده واسه غروباي صحنش...و صداي نقاره خونه ش وقت سحر...
    نميدونم چه کرده م که ديگه نمي طلبه منو...دو تا از دوستام الآن اونجان بهشون گفتم اگه يه وقتي يادم کردين، شما رو به خدا سلاممو برسونيد و بهش عرض کنين:
    آقا به خدا همه حاجتم تويي...هيچي نميخوام باور کن
    فقط ميخوام بيام باهات حرف بزنم،
    درد و دل کنم... صدات کنم
    فقط صدات کنم...
    بت بگم تو نور چشم مايي ...تو همه چيز مايي
    تو همون آبرويي هستي که مث يه نقاب ميگيريم جلوي رومون وقتي ميخوايم با خدا حرف بزنيم
    تا از خجالت آب نشيم...
    مث کبک که سر تو برف سفيد ميکنه تا سياهي اطرافشو نبينه...
    ....
    آقا دلم تنگه
    دلم برات تنگ شده...خيلي زياد...دلم واسه خدا تنگ شده....
    يادمه چند سال پيش وقتي تابستونا ميومدم خدمتت... بعضي ساعتا که با تو بودم، گاهي حست ميکردم
    نفست ديوونه م ميکرد و....
    عطرت....
    از بوي تو ياد خدا ميفتادم، دلم واسه ش پر ميکشيد....
    دلم واسه ش تنگ ميشد
    ولي دلم نمي گرفت....آره: نميگرفت
    چون با تو بودم:
    تو واسطه م ميشدي...تو ميانجي ميشدي، تو منجيم ميشدي
    و تو ضامنم ميشدي
    وقتي نگاهت ميکردم ميگفتم خدااااا من اين آقا رو دوست دارم...من بهش ارادت دارم...
    بخاطرش منو نبين... بخاطرش بگذر
    بخاطرش فرصت بده جبران کنم....
    اما حالا...اينکه ديگه قبولم نميکني...ميدونم بازم از بزرگواريته...باز از مهمون نوازيته...
    واسه اينه که نميخواي وقتي ميگم سلام آقا بالاخره اومدم پابوست، مجبور بشي با اکراه جوابمو بدي...
    واسه اينه که نميخواي وقتي ميگم دوستت دارم روتو برگردوني...
    که وقتي ميگم سلام همه زندگيييييييييم، سلام همه عشقم....بگي چه دروغگوي پرروييه اين...!
    وحالا
    دلم واسه خودم تنگ شده...من خودمو گم کرده م...
    ميدونم تا تو کمکم نکني هم پيدا نمي شم...
    نکنه بار آخر که ميگفتم خداحافظ...گفته باشي زاير خوبي نبودي... ، درکم نکردي...پيدام نکردي ...پس حالا برو که ديگه حتي خودتم پيدا نکني...!




  • غريب آشنا ( سه‏شنبه 29/12/1385 :: ساعت 7:22 عصر)


    گوشها منتظر بانگ جرس‌هاي من‌اند

    کوچه‌ها منتظر بانگ قدم‌هاي تو اند
    تو از اين برف فرو آمده دلگير مشو
    تو از اين وادي سرمازده نوميد مباش
    دي زماني دارد
    و زمستان اجلش نزديک است
    من صداي نفس باغچه را مي‌شنوم
    و صداي قدم گل را در يک قدمي
    و صداي گذر گرده گل را در بستر باد
    و صداي سفر و هجرت دريا را در هودج ابر
    و صداي شعف فاخته را در باران
    و صداي اثر باران را بر قوس و قزح
    و صداهايي نمناک و مرموز و سبز
    عجب آواز خوشي در راه است



  • غريب آشنا ( دوشنبه 28/12/1385 :: ساعت 10:23 صبح)

    دردهاي من جامه نيستند تا ز تن درآورم

    چامه و چکامه نيستند تا به رشته ي سخن درآورم
    نعره نيستند تا ز ناي برآورم
    دردهاي من نگفتني است
    دردهاي من نهفتني است
    دردهاي من گرچه مثل درد مردم زمانه نيست
    درد مردم زمانه است
    مردمي که کفش هايشان درد ميکند
    مردمي که چين پوستينشان
    مردمي که رنگ روي آستينشان
    مردمي که نامهايشان
    جلد کهنه ي شناسنامه هايشان
    درد مي کند
    من ولي تمام استخوان بودنم
    لحظه هاي ساده ي سرودنم
    درد مي کند
    انحناي روح من
    شانه هاي خسته ي غرور من
    تکيه گاه بي پناهي دلم شکسته است
    کتف گريه هاي بي بهانه ام
    بازوان حس شاعرانه ام
    زخم خورده است
    دردهاي پوستي کجا؟
    درد دوستي کجا؟
    اين سماجت عجيب
    پافشاري شگفت دردهاست
    دردهاي آشنا
    دردهاي بومي غريب 
    دردهاي خانگي
    دردهاي کهنه ي لجوج
    اولين قلم
    حرف، حرف درد را
    در دلم نوشته است
    دست سرنوشت
    خون درد را
    با گلم سرشته است
    پس چگونه سرنوشت ناگزير خويش را رها کنم؟
    درد رنگ و بوي غنچه ي دل است
    پس چگونه من
    رنگ و بوي غنچه را ز برگ هاي تو به توي آن جدا کنم؟
    دفتر مرا دست درد مي زند ورق
    شعر تازه ي مرا درد گفته است
    درد هم شنفته است
    پس در اين ميانه من</