غريب آشنا
  • غريب آشنا ( سه‏شنبه 29/3/1386 :: ساعت 5:20 عصر)
    سلام دوستان
    بابت اين غيبت...منو ببخشيد : دليل داره.و تشکر از دوست عزيزم که زحمتو قبول کرد. اومدم فقط شهادت دکتر شريعتي رو تسليت بگم. کاش شهداي ميهنمون اينجور غريبانه فراموش نمي شدن...کاش با همه چي اينجور سليقه اي برخورد نمي شد...
    اولين فرصت ميام و کامنتهاي اين مدت رو جواب ميدم.
    بذاريد حالا که اومدم يه حقيقتي رو هم اعتراف کنم و برم:
    راستش من زماني که وارد دنياي مجازي شدم از دوستهام خواستم منو "غريب آشنا" لينک کنن و واسه توصيف لينکم بنويسن"معلم، عشق، دانشجو" (چون گاهي تدريس هم ميکنم) ولي حالا...بعد از اين چند ماه تازه چيزي رو فهميدم: حس ميکنم غريب آشنا شريعتي بود...و اين توصيف 3 کلمه اي بيشتر در شاًن اون عزيزه تا يکي مثل من. فقط از خداي خودم ميخوام شايد بتونم يه روزي...مثل اون....نه! نه!
    نميگم ما کجا و اون کجا...چون عقيده دارم شهدا هم انسان بودن نه افسانه!




  • غريب آشنا ( چهارشنبه 16/3/1386 :: ساعت 4:4 عصر)

    انگار ديگه سؤالي ندارم...نه که همه جوابامو گرفتما...نه...
    بنظرم ديگه پرسيدنش بي فايده س...
    ميدونيد الآن هواي اهواز چند درجه است ؟...هر چي تو تلويزيون ميگه شما 12 درجه بهش اضافه کن ميشه چيزي شبيه دماي واقعي...
    اصلا تا حالا دقت کردي دماي خوزستان چقدر بامرامه؟ ايول داره بخدا: هوا تا 49.5 درجه و حتي تا 49.98 درجه هم ميرسه اما دلش نمياد با تبديل شدن به 50 ، من و تو رو کباب کنه...!! شايدم از بُخلش باشه...؟: چون ميدونه که مطابق قوانين اين مملکت اگه دما شد 50 درجه ديگه بايد شهر تعطيل بشه... شايدم باز از دلسوزيشه؟: با خودش ميگه تهرون که برف و سوز بياد بچه ها تعطيل ميشن و ميرن برف بازي...ولي اگه اينجا از گرما تعطيل شه...گناه دارن بچه ها...حوصله شون سر ميره طفلکيها تو خونه زير کولر...
    رفقاي برون-خوزستانيم ميگن شما به گرما عادت داريد ... ولي تو بگو : بچه هاي کوچولوي 7، 8 ماهه هم عادت دارن؟؟... سالمندها چي؟... که به اقتضاي سن ديگه تاب تحمل اين حرارت رو ندارن؟...؟
    خب...حالا تو اين گرما بادشون بزنيم...؟يا يه دوش آب سرد رو تجويز کنيم؟بنظرم اولي بيشتر جنبه عملي داشته باشه...! آخه به جهت همسان نگاه داشتن اين دو نعمت الهي ، به موازات قطع برق – و گاه همزمان با اين پديده محيرالعقول- آب هم قطع ميشه تا...
    تا...
    نميدونم اينجور شاهکارا که ديگه "تا" نداره...
    نميدونم بعضي عناصر انسان نما چطور فکر ميکنن؟
    بابا ، انسان!! آدم!!(برخلاف بعضي عادت ندارم بگم بابا مسلمون!! : چون اين فقره هيچ ارتباطي با دين اين"بلاديدگان" نداره)....کمي به اين آآآآآآآآآآآآآدمها هم فکر کن...!!
    به محض شروع فصل "جهنم"!!!، سهميه بي برقي خوزستان هم رديف ميشه... :
    بي معطلي! سه سوت! تضميني...!
    جالب اينه که خشک سالي و سيل سالي هم نداره! اينهمه سدي که فقط باهاش افتخار مي آفرينيم!! نميتونن نه آبي براي اين مردم جمع کنن ... و نه برقي... درعوض به کشورهاي "چي-چي-ستان" (همسايه) صادر هم ميکنيم... .
    شنيدين که ميگن چراغي که به خونه رواست به مسجد حرومه...؟؟
    نميدونم شايد اون بعضيها نشنيده ن...شايدم هدف از اجراي اين نوع رزمايش، صرفاً بالا بردن ظرفيت اين مردمه که ايشالا روز محشر که همه خلايق تو کف تشنگي بال بال ميزنن ملت بلاديده خوزستان از جمله ملل مترقي باشن که نزد پروردگار، روسفيد بشن... .
    پس بذار ماهم پرسشهامونو بيخيال شيم: خدايا تو اين توفيق اجباري از ما بپذير... آمين.



  • غريب آشنا ( دوشنبه 7/3/1386 :: ساعت 4:2 عصر)

    يه سوال ،
    يه ابهام ،
    نميدونم:
    يه درد ،
    شايدم يه درمون
    بدجور تو ذهنم جولون ميده
    دقت کردي؟: روشنفکرا، بي دينها، بادينها، بيچاره ها، باچاره ها...همه!!! ازش دم ميزنن...ميگن عاشقشيم!! ميگن تو زندگي اين از همه چي مهمتره واسه شون...
    اما هيشکي جرات شنيدنشو هم نداره
    حتي تصورشو...
    شده تا حالا يه "کلمه"رو غلط برداشت کني...و وقتي بهت بگن اشتباه خوندي، بيخيال عظمت "خود"ت شي و بگي: آره انگار يه خورده کج خوندم...؟
    واسه مون "تصورش"هم ميتونه بشه کابوس ، بشه دلهره
    ترجيح ميديم تو همون خيالمون بمونه و تکون نخوره:همونجور خوشگل و رويايي...
    نياد تو دنياي واقعي...!!
    که اگه بياد...!!
    جدي يکي به من بگه:
    "حقيقت"يعني چي؟....اگه حقيقت هم دروغ باشه...اونوقت...؟؟



  • غريب آشنا ( چهارشنبه 26/2/1386 :: ساعت 4:23 عصر)

    سلامم را جوابي ده که در شهر تو مهمانم....
    سلام به همه دلهايي که تو اين مدت با خودخواهي خودم آزردمشون.نميدونم چي بايد بگم فقط اين که به داشتن شما افتخار ميکنم.
    اينجاست که غريب آشنا هم حرف کم مياره...در مقابل اينهمه لطف تک تکتون.
    نميدونم دارم چي مينويسم...
    اميدم به خلوت شبونه م با خداي خودمه...که بازم مث هميشه دستمو بگيره و بگه يا علي.اما اين بار...اين بار تو توسلم تنها نيستم...
    خدايا... ازت ميخوام خودت انسانيت...و بدنبالش: سعادت رو نصيب تک تک کساني کن که تو دلشون به تو اميد بستن...
    خدايا ...به اين فرشته هايي که کنار هم جمع شده ن و "سيمرغ" اين وبلاگو ساخته ند... : يادمون بده خوشبختي چيه...و کمکمون کن بهش برسيم.
    دوستان کمي خسته م ... يه مدتي حال منو به خوبي خودتون ببخشين... زمان لازم دارم....
    يا علي




  • غريب آشنا ( شنبه 15/2/1386 :: ساعت 1:55 عصر)

    چشمهاي ساده ام  خسته ء نگاهها                طاقتي که  طاق شد در حضور  آهها
    يک اميد بي رمق دردلم نشسته است
                 خسته مي کند  مرا  امتداد  راه  ها
    اي صداي شعر من باورم نمي شود
                  درد پاي کهنه است سهم بي پناه ها
    قطره قطره اشک شد بغضهاي ساکتم
                 پس چرا  نيامدي روز و ماه و  سالها
    با تمام خستگي باز هم صدا  زدم
                      جاي عشق را گرفت  عاقبت  گناهها
    تا طلوع چشم تو پلک هم نمي زنم             گرچه خسته ميشوم در مسيرراهها
    بالاخره شکست...متاسفم...تو اين چند ماه خيلي نقش بازي کردم...خيلي تظاهر کردم...همه تون منو ببخشيد
    فکر ميکردم اينجام مث کلاس درسم ميتونم يکي ديگه باشم....يه موجود بي درد که همه وجودش فقط "اميده و بس" اما غريب آشنا يادش نبود که کلاس چند ساعته...نه يه عمر ...!!دروغ بلد نيستم. پس به شمام دروغ نميگم(اگه همون دورويي اي که تو اين چن ماه از من ديدين اسمش "دروغ" نباشه): من تا الان از اميد مينوشتم...اما ديگه مگه ميشه تو دلم اميد نباشه و از اميد حرف بزنم...؟آره آدم گاهي کاري ميکنه...که....
    دوستان
    حلالم کنين.....
    خسته تون کردم با نقابم...خودمم راسش ازش خسته شدم...واسه همينه که "نقاب" قميشي رو خيلي دوست دارم...
    خودمم نميدونم...کي بودم......
    يکي که ميخواست دلها رو به هم نزديک کنه؟
    شايدم يه دل پرخون که تازه ميخواست سنگ صبور شه
    اين آخري....همين شايد...اما يکي ميگفت دل سنگ صبورها در نهايت انقدر سنگ ميشه که ترک ميخورن ...و ديگه هم نميشه پيوندشون کرد...
    ديگه با واژه ها هم عشق نميکنم...اونا هم دروغ ميگن آخه....
    ...اگه يادتون باشه هميشه وقتي کسي مي پرسيد چرا دير بروز ميشي ...ميگفتم آپ من دليه...
    اما حالا ديگه ....
    نميخواستم دروغگو باشم...که بودم!
    نميخواستم حتي همين يکهزارم دردامو بريزم بيرون....که ريختم!
    نميخواستم رفيق نيمه راه باشم...: که شدم
    بابت همه چي منو ببخشين
    همه لودگيهام، پرروييهام، "تابو" نشناختنهام...فوري پسرخاله شدنهام...
    شريعتيم تو کويرش ميگه وقتي که مردي ميگريد....پس شمام ديگه داداشيو نگا نکنين...روتونو برگردونين و بگين خداحافظ
    بچه ها خيلي حرف داشتم...اما ديگه دلم بسته شد...کليدشم انداختم تو کارون...
    ميدونم هيچکدومتون به شناگري من نيس که جرات کنه بره تو اون آب و پيداش کنه...پس..
    با دوروييم دروغ گفتم....اما اعتراف ميکنم:
    اونچه واسه امام رضا گفتم حرف دلم بود
    عشقم به اون مفرد مذکر غائب راست بود
    "دردواره" شعر من نبود اما حرف دلم بود
    هرچي از جبهه گفتم راست بود
    داغ خوزستانم هم واقعي بود
    و هرچي از ارادتم به تک تکون گفتم عيييييين حقيقت بود...
    من همه آدمها رو دوست دارم:عشقم اين نسل بود و نسل قبلش و نسل آينده ش
    و متنفرم از هر کسي که جووناي مملکتمو به اين شيوه مضحک دسته بندي ميکنه!!
    لينکامو ببينين:.....هيچ قاعده خاصي ندارن...فقط علاقه يه داداش دلواپسه به همه جووناي کشورش....با همه آرزوهاشون...همه دغدغه هاشون...همه دلخوشي هاشون...همه حصارهاي فکري که بزرگتراي قبيله براشون ساخته ن....همون حصارهايي که يه روزي"آقا وننه" اونا واسه شون تعريف کردن...و لابد فردا هم ما بايد واسه "بابا و مامان" هاي آينده تجويز کنيم!!...
    ميدونم دارم احساسي مينويسم...اما متاسفانه عادتم نيس که نوشته هاي احساسيمو پاک کنم يا حتي ويرايش کنم....گرچه شک دارم ديگه احساسي هم....
    کاش شاعر بودم تا دردامو شعر ميکردم...يا کاش دنبال موسيقي رفته بودم و حالا همه تونو به يه آهنگ دعوت ميکردم....اما منم و يه گيتار شکسته...نه!!! : خورد شده!!!
    ديگه روحمو نميشناسم...خيلي وقته تو آينه نديدمش...و ديگه ببينم هم نميشناسم.دوست نداشتم اينجوري خداحافظي کنم...و هميشه خودمو اينطور ميشناختم: ميگفتم
    نقطه ضعفم اينه که متنفرم از جدايي، فراق و هرچي که معنيش نقطه آخر باشه. هيچوقتم رفيق نيمه راه نخواستم باشم. بعد از چند سال دوري از اهواز با 1000 مصيبت تلفن آقاي پورعباس (دبير زبان سوم راهنماييم)و پيدا کردم وبعد از حدود 12 سال باش تماس گرفتم هنوز به ناظم دبيرستانم که حالا تهرونه زنگ ميزنم و هنوز هر وقت بيام اهواز حتما دانشکده سه گوش هم ميرم. عزا ميگيرم تعطيلات که دانشجوهامو نمي بينم هر چند که "تا هميشه" يا ميل ميذارن، يا اس.ام.اس. ، يا تلفن، و اخيرا کامنت...جلسه21 کانون زبان براي من تداعي پاييزه، مرگ، بغض، فراموشي، و هر واژه سردي که فکرشو کني...
    آره من اينا بودم اما آدمها عوض ميشن، گاهي به همه چي پشت پا ميزنن...و حالا منم عوض شده م...آره يدفعه اي...مث مرگ...اونم يدفعه ايه...و بي خبر... برخلاف نيتم "بد و منفي" عوض شدم...بي معرفت شدم...و ديگه حتي خودمو فراموش ميکنم....اما مطمئن باشيد شما رو نه...شايد گاهي بيام و به بلاگاتون سر بزنم..اما ديگه .... حلالم کنين.يا علي.
    نمي رسد دلا چرا به گوش کس صداي تو
    کسي خبر ندارد از درون مبتلاي تو
    زبان شکوه وا مکن دل هميشه مبتلا
    نمي رسد به گوش کس نداي يا خداي تو
    به سينه صد گلايه و به لب هزار گفتني
    نه هر که درک مي کند عذاب لحظه هاي تو




  • غريب آشنا ( شنبه 8/2/1386 :: ساعت 2:37 عصر)

                                                   
    دوستاي عزيزم...دل غريب آشنا هم مث دل خيليهاتون "گاهي" ابري ميشه....به بزرگواري خودتون ببخشين که بي خبر آپ ميکنم.
    کرگدن گفت: نه امکان ندارد , کرگردن ها نمي توانند با کسي دوست بشوند.
    دم جنبانک گفت: اما پشت تو مي خارد. لاي چين هاي پوستت پر از حشره هاي ريز است. يکي بايد پشت تو را بخاراند.
     يکي بايد حشره هاي تو را بردارد.
    کرگدن گفت: اما من نمي توانم با کسي دوست بشوم. پوست من خيلي کلفت است . همه به من مي گويند : پوست کلفت.
    دم جنبانک گفت : اما دوست عزيز ، دوست داشتن به قلب مربوط مي شود


    نه به پوست.
    کرگدن گفت : ولي من که قلب ندارم، من فقط پوست دارم.
    دم جنبانک
    گفت اين امکان ندارد . همه قلب دارند.
     کجاست؟ من که قلب خودم را نمي بينم.
    دم جنبانک گفت:خوب، چون از قلبت استفاده نمي کني, قلبت را نمي بيني . ولي من مطمئنم که زير اين پوست کلفت يک قلب نازک داري .
    کرگدن گفت: نه ؛ من قلب نازک ندارم ، من حتما يک قلب کلفت دارم .
    دم جنبانک
    گفت : نه ، تو حتما يک قلب نازک داري ، چون به جاي اين که دم حنبانک را بترساني ، به جاي اينکه لگدش کني ، به جاي اين که
    دهن گشاد و گنده ات را باز کني و آن را بخوري،
    داري با او حرف مي زني.
    کرگدن گفت: خوب ، اين يعني چه؟
    دم جنبانک گفت: وقتي که يک کرگدن پوست کلفت ، يک قلب نازک دارد يعني چه؟ يعني اينکه مي تواند دوست داشته باشد ، مي تواند عاشق بشود.
    کرگدن گفت: اينها که مي گويي يعني چه؟
    دم جنبانک گفت: يعني....بگذار روي پوست کلفت قشنگت بنشينم ، بگذار......
    کرگدن چيزي نگفت . يعني داشت دنبال يک جمله مناسب مي گشت. فکر کرد بهتر است همان اولين جمله اش را بگويد.
    اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را مي خاراند. داشت حشره هاي ريز لاي چين هاي پوستش را بر مي داشت.
    کرگدن احساس کرد چقدر خوشش مي آيد. اما نمي دانست از چي خوشش مي آيد.
    کرگدن گفت: اسم اين دوست داشتن است؟اسم اين که من دلم مي خواهد تو روي پشت من بماني و مزاحم هاي
    ک
    وچولو ي پشتم را بخوري؟
    دم جنبانک گفت: نه ، اسم اين نياز است ، من دارم به تو کمک مي کنم و تو از اينکه نيازت برطرف مي شود ، احساس خوبي داري .
     يعني احساس رضايت مي کني ، اما دوست داشتن از اين مهمتر است.
    کرگدن نفهميد که دم جنبانک چه مي گويد.
    روزها گذشت....روزها ، هفته ها و ما ه ها و دم جنبانک هر روز مي آمد و پشت کرگدن مي نشست. هر روز پشتش را مي خاراند و هر روز حشره هاي


    کوچک مزاحم را از لاي پوست کلفتش بر مي داشت و کرگدن احساس خوبي داشت.
    يک روز گرم کرگدن به دم جنبانک گفت: به نظر تو اين موضوع که کرگدني از اين که دم جنبانکي پشتش را مي خاراند و حشره هاي مزاحمش را مي خورد احساس خوبي دارد ، براي يک کرگدن کافي است؟
    دم جنبانک گفت : نه ، کافي نيست.
    کرگدن گفت: درست است کافي نيست. چون من حس مي کنم چيزهاي ديگري هم دوست دارم. راستش من بيشتر دوست دارم تو را تماشا کنم.
    دم جنبانک چرخي زد و پرواز کرد ، چرخي زد و آواز خواند ، جلوي چشم هاي کرگدن.
    کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد و تماشا کرد. اما سير نشد.
    کرگدن مي خواست همين طور تماشا کند. کرگدن با خودش فکر کرد : اين صحنه قشنگترين صحنه دنياست و اين دم جنبانک
    قشنگترين دم جنبانک دنيا و او خوشبخت ترين کرگدن روي زمين .
    وقتي که کرگدن به اينجا رسيد احساس کرد که يک چيز نازک از چشمش افتاد.
    کرگدن ترسيد و گفت : دم جنبانک!!! دم جنبانک عزيزم : من قلبم را ديدم ! همان قلب نازکي را که مي گفتي ،
    اما قلبم از چشمم افتاد حالا چکار کنم ؟
    دم جنبانک برگشت و اشکهاي کرگدن را ديد. آمد و روي سر او نشست و گفت: غصه نخور دوست عزيز ، تو يک عالم از اين قلبهاي نازک داري.
    کرگدن گفت: راستي اين که کرگدني دوست دارد دم جنبانکي را تماشا کند و وقتي تماشايش مي کند ، قلبش از چشمش مي افتد ، يعني چه؟
    دم جنبانک چرخي زد و گفت: يعني اينکه کرگدنها هم عاشق مي شوند.
    کرگدن گفت: عاشق يعني چه؟
    دم جنبانک گفت : يعني کسي که قلبش از چشمهايش مي چکد.
    کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهميد ، اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزند.
    باز پرواز کند و او باز هم تماشايش کند و باز قلبش از چشمهايش بيفتد.
    کرگدن فکر کرد اگر قلبش همين طور از چشم هايش بريزد , يک روز حتما قلبش تمام مي شود.
    آن وقت لبخند زد و با خودش گفت: من که اصلا قلب نداشتم .
     حالا که دم جنبانک به من قلب داد ، چه عيبي دارد : بگذار تمام قلبم را براي او بريزم...




  • غريب آشنا ( دوشنبه 27/1/1386 :: ساعت 10:39 صبح)

    A Martian Sends a Postcard Home

    Caxtons are mechanical birds with many wings
    and some are treasured for their markings-
    they cause the eyes melt
    or the body to shriek without pain
    I have never seen one fly, but
    sometimes they perch on the hand.
    Mist is when the sky is tired of flight
    and rests its soft machine on ground:
    then the world is dim and bookish
    like engravings under tissue paper.
    Rain is when the earth is television.
    It has the property of making colors darker.
    Model T is a room with the lock inside-
    a key is turned to free the world
    for movement, so quick there is a film
    to watch for anything missed.
    But time is tied to the wrist
    or kept in a box, ticking with impatience.
    In homes,a haunted apparatus sleeps
    that snores when you pick it up.
    If the ghost cries they carry it
    to their lips and soothe it to sleep
    with sounds. And yet, they wake it up
    deliberately , by tickling with a finger.
    Only the young are allowed to suffer
    openly. Adults go to a punishment room
    with water but nothing to eat.
    They lock the door and suffer the noises
    alone. No one is exempt
    and everyone’s pain has a different smell.
    at night, when all the colors die,
    they hide in pairs
    and read about themselves-
    in color, with their eyelids shut.


    ترجمه از غريب آشنا :

    سفرنامه يک مريخي
    در اين ديار پرندگاني مکانيکي مي بيني با بالهاي بسيارروي پشت هر يک "عددي" نوشته شده است که زميني ها به اندازۀ آن عدد به پرنده احترام ميگذراندبعد از چند ساعت خلوت کردن با اين نوع پرنده ، حالت خاصي به تو دست خواهد داد: گاهي چشمت را ذوب مي کنندو گاهي موجب مي شوند بي هيچ دردي به خود بپيچي!!!
    تا به حال نديده ام هيچکدام پرواز کنند اما شاهد بوده ام که گاه روي دست صاحب خود مي نشينند تا با او خلوت کنند .
    گاهي آسمان از پرواز خسته مي شود و ماشين عظيم اما لطيف خود را روي زمين مي نشاند که اين مردمان آن را مه مي نامند. در اين حالت دنيا تار و مبهم مي شود: انگار که بخواهي سنگنوشته هاي زير يک دستمال کاغذي را بخواني!
    دنيايشان مثل "تلويزيون سياه و سفيد" است ... تا : زماني که اتفاقي خاص رخ بدهد و "رنگها" را جلوه گر سازد . زميني ها اين رخداد را باران ميخوانند .
    اتاقکهاي خاصي وجود دارند که دنيا را از داخل قفل مي کنندکافي است درون اتاقک بنشيني و کليد را بچرخاني : بلافاصله دنيا را مي بيني که آزاد شده و با شتاب از کنار تو عبور مي کند : انگار که از درون اتاقک فيلم سريعي را مشاهده مي کني!
    آدم ها زمان را به مچ مي بندند يا آن را درون جعبه حبس مي کنند ، و زمان بيچاره مدام با بي تابي به ديوار جعبه مي کوبد به اين اميد که شايد بتواند آزاد شود!!
    در خانه هر زميني ، روح خفته اي نگهداري مي شود که اگر آن را از جا برداري مي تواني صداي خرناسش را بشنوي. در شگفتم از کار اين آدمها... : گاهي که روح فرياد زنان از خواب مي پرد  آنرا در آغوش مي گيرند ، در گوشش لالايي مي خوانند ... تا دوباره به خواب برود . حال آنکه گاه همين آدم ها تعمداً با انگشت اشارۀ خود ، روح را قلقلک ميدهند تا بيدار شود!!!
    فقط بچه ها اجازه دارند که در انظار عمومي "درد بکشند"بزرگترها به اتاق هاي تنبيه ويژه اي مي روند که آب دارند اما از غذا خبري نيست! : در را قفل مي کنند و به تنهايي ناله کرده و درد خود را تحمل ميکنند . هيچيک از آنان از اين تنبيه مستثني نيست و رنج و نالۀ هر يک "بوي" متفاوتي دارد.
    شب ها وقتي همۀ رنگها مي ميرند ، آدمها پنهان مي شوند ، و هر يک با چشمان بسته داستان زندگي خود را به رنگي مشاهده مي کند .
    راستي اگه ما هم مريخي بوديم کتاب، مه ، باران، اتومبيل، ساعت ، تلفن، دبليو سي و خواب رو چطور توصيف ميکرديم؟؟



  • غريب آشنا ( سه‏شنبه 14/1/1386 :: ساعت 10:22 صبح)

    رنگ سال گذشته را دارد
    همه ي لحظه هاي امسالم
    سيصد و شصت پنج حسرت را
    همچنان مي کشم به دنبالم
    قهوه ات را بنوش و باور کن
    من به فنجان تو نمي گنجم
    ديده ام در جهان نماچشمي
    که به تکرار مي کشد فالم
    يک نفر از غبار مي آيد
    مژده ي تازه ي تو تکراري است
    يک نفر از غبار آمد و زد
    زخم هاي هميشه بر بالم
    باز در جمع تازه ي اضداد
    حال و روزي نگفتني دارم
    هم نمي دانم از چه مي خندم
    هم نمي دانم از چه مي نالم
    راستي در هواي شرجي ام
    ديدن دوستان تماشايي است
    به غريبي قسم نمي دانم چه بگويم
    جز اين که خوشحالم





  • غريب آشنا ( سه‏شنبه 29/12/1385 :: ساعت 7:34 عصر)



    سلام دوستاي عزيزم
    پيشاپيش نوروز باستاني رو به همگي تبريک مي گم و براتون سالي پر از موفقيت و سرافرازي آرزو مي کنم.





    ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
    [28/3/1387- 7:43 ع] عيادت
    [17/11/1386- 2:30 ع] پست چهلم : پايان
    [26/10/1386- 9:17 ص] حرف حق
    [19/10/1386- 10:0 ص] فقط عزاداري؟
    [7/9/1386- 9:35 ص] آخرين خدانگهدار
    [4/9/1386- 8:58 ص] غريبه
    [13/8/1386- 2:20 ع] خاطره
    [8/8/1386- 4:33 ع] دردهاي من نگفتني است...
    [5/8/1386- 10:35 ص] غريب
    [28/7/1386- 10:47 ص] اين را همه مي دانند
    [9/7/1386- 1:30 ع] بشينم..... برپا !!!
    [31/6/1386- 1:42 ع] نخل ها...
    [3/6/1386- 10:47 ص] اولين گام
    [21/5/1386- 1:51 ع] دليل بودن و نبودنم
    [27/4/1386- 1:45 ع] ابرااا
    [آرشيو شده ها]