غريب آشنا
   [آرشيو شده ها]
  • غريب آشنا ( سه‏شنبه 28/3/1387 :: ساعت 7:43 عصر)

    عيادت
    مرگ از پنجره ي بسته به من مي نگرد
    زندگي از دم در
    قصد رفتن دارد
    روحم از سقف گذر خواهد کرد
    در شبي تيره و سرد
    تخت حس خواهد کرد
    که سبکتر شده است
    در تنم خرچنگيست
    که مرا مي کاود
    خوب مي دانم من
    که تهي خواهم شد
    و فرو خواهم ريخت
    توده ي زشت کريهي شده ام
    بچه هايم از من مي ترسند
    آشنايانم نيز
    به ملاقات پرستار جوان مي آيند




  • غريب آشنا ( چهارشنبه 17/11/1386 :: ساعت 2:30 عصر)

    يک سال نوشتم و نوشتم ...
    يه وقتايي واس دل خودم.. ويه موقع هايي هم : ... نوشتم تا يکي بخونه
    يکي
    آره يکي
    و حالا
    به نقطه اوج قصه رسيدم...


    گاهي مهمترين
    قسمت داستان که  ميرسي بايد نقطه بذاري :
    .
    دوستان
    خدانگهدار همه تون.حلالم کنين.
    تو اين صفحه مدتي نقاب شادي زدن رو امتحان کردم...که بي نتيجه بود...و بعد :‏خودم شدم:!! و غمنوشته هام!! اما ديگه نه! الآن ديگه ميخوام زندگيمو اونجور که ميخوام بسازم:‏ خدارو شکر انگيزه شادي کم نيس تو زندگي و من الآن يکي از بهترينهاشو دارم: آره خود شادي! نه نقابش!  ميخوام اون غريب غمدار رو همينجا بذارم و برم و اينجا بشه مقبره ي غصه هايي که ديگه نميخوام سراغي ازشون بگيرم. و شما همه تون بشيد شريک شاديهايي که دلم ميخواد با همه قسمت کنم!!!
    آره انگيزه زندگي ... و من به خاطر همين انگيزه هم که شده ميخوام تموم غمهامو بذارم تو همين صفحه بمونه...شما هم غصه هاتونو بريزين توش و باهام بياين.
    ميدونم دور نيست زماني که بيام و آدرس صفحه ي جديدي رو بهتون بدم: صفحه اي که توش از روشني بنويسم و شادي.
    پس به اميد ديدار.
    پ.ن. : اينم پست چهلمم. (گرچه اين کاملاً اتفاقي بود...بعد از اينکه نوشتمش تازه ديدم اين چهلمي بوده...)




  • غريب آشنا ( چهارشنبه 26/10/1386 :: ساعت 9:17 صبح)

    دنبال حقيقت امام حسين (ع) مي گشتم. عادتمه وقتي ميخونم ، "حرف" مهمتره برام تا گوينده ش. يه جا اينو ديدم و ديگه نتونستم ادامه بدم.... :
    جايي خوندم که يه پاپ مسيحي گفته " اگر امام حسين (ع) مربوط به مسيحيان بود تمام جهان را مسيحي مي کرديم!"




  • غريب آشنا ( چهارشنبه 19/10/1386 :: ساعت 10:0 صبح)

    مطلبي هس که به اين روزها مربوط ميشه : نتونستم خودمو نگه دارم و نگم اينو. شايد باز به عده اي بربخوره اما ميخوام اين بار هم رو ديدگاههاي خودم پافشاري کنم! که: کي گفته اسلام دين گريه س؟ کي ميگه فقط عزاداري ائمه رو بايد تجليل کرد؟ کي گفته شيعه هميشه بايد گريوووون باشه؟؟ چرا براي عزاداري آقا امام حسين (ع) سنگ تموم ميذاريم اما واسه تولدش هيچ؟ يادمه چن سال پيش نماينده هاي مجلس کلي جلسه گرفتن و بالاخره تصويب شد که به جاي تولد امام رضا (ع) ، سالروز شهادتش تعطيل شه!! آخه چرا؟ميگن خب يک روز تعطيله ديگه: چه اين چه اون!!
    کي گفته؟؟؟ميدوني چه اثر رواني داره همين؟ همين بچه هاي خودمون وقتي مي بينن برنامه هاي صدا و سيما تو ايام ميلاد و شهادت چندان فرقي نميکنن!!دلزده ميشن! به جاي اينکه روز تولد اماما تو دلشون شور باشه، شادي باشه، خوشحال باشن! و بيان بگن "واي چه روز خوبيه! چي شده که امروز همه برنامه هاي تلويزيون انقده شادن؟"...(و روز شهادت هم براشون توضيح بديم که ميدوني چرا امروز همه غمگينن؟ چون امامشون...)
    نه!!!!! بچه ي بدبخت اصلا نميتونه تفاوتي ببينه بين اين دو روز  کاملا متفاوت!
    خب عزيزم! اين که بچه مسلمونه اينجوري "آگاه"ش کردين!! چه شود!! واسه اون بابايي که همه وجودش عناد با اسلامه و  منتظر يه همچين فرصتي!!! تا سريع بياد و همينو خنجر کنه تو سينه ت!! : ور ميداره با بهترين تيتر و بالاترين تکنولوژي خبريش همه جا جار ميزنه که : اسلام اينه! شيعه اينه! مبادا به فکر مسلمون شدن بيفتين ها!! : وگرنه مجبورين مث بقيه شيعيان تمام عمر فقط غمگين باشين!!
    کاش کسي ميشنيد صداي منو و يه فکري ميکرد به حال عزاداراني که بلد نيستن روز ولادت، همه دنيا رو مبهوت شادماني خودشون کنن!!



  • غريب آشنا ( چهارشنبه 7/9/1386 :: ساعت 9:35 صبح)


    How I needed you
    How I grieve now you"re gone
    In my dreams I see you
    I awake so alone

    I know you didn"t want to leave
    Your heart yearned to stay
    But the strength I always loved in you
    Finally gave way

    Somehow I knew you would leave me this way
    Somehow I knew you could never.. never stay
    And in the early morning light
    After a silent peaceful night
    You took my heart away
    And I grieve

    In my dreams I can see you
    I can tell you how I feel
    In my dreams I can hold you
    And it feels so real

    I still feel the pain
    I still feel your love



    هرچه کردم نشدم از تو جدا ، بدتر شد
    گفته بودم بزنم قيد تو را ، بدتر شد
    مثلا خواستم اين بار موقر باشم
    و به جاي "تو" بگويم که "شما"، بدتر شد
    آسمان وقت قرار من و تو ابري بود
    تازه، با رفتن تو وضع هوا بدتر شد
    چاره دارو و دوا نيست که حال بد من
    بي تو با خوردن دارو و دوا بدتر شد
    گفته بودي نزنم حرف دلم را به کسي
    زده ام حرف دلم را به خدا، بدتر شد
    روي فرش دل من جوهري از عشق تو ريخت
    آمدم پاک کنم عشق تو را ، بدتر شد
    (فارسي: شخصي نويس)




  • غريب آشنا ( يکشنبه 4/9/1386 :: ساعت 8:58 صبح)

    چقدر آشنا مي نمايي غريبه
    بگو از کجا از کجايي غريبه؟
    در اين شهر و اين شب چه بي سرپناهي
    نداري مگر آشنايي غريبه؟
    دل نخل ها تازه شد از عبورت
    مگر تو وليّ خدايي غريبه؟
    تو در آسمان نگاهت چه داري
    که کردي دلم را هوايي غريبه؟
    غبار کدامين سفر بر تو مانده ست
    که گرد از دلم مي زدايي غريبه؟
    به کار که بستي گره چفيه ات را
    که از کار من مي گشايي غريبه؟
    تن شهر بوي تو را مي دهد آي!
    تو جان کدام آشنايي غريبه؟
    کمينگاه ديو است اين شهر، اين شب
    مگر در دل من درآيي غريبه
    تو رفتي و مانده ست در کوچه شهر
    نشان از توام رد پايي غريبه

    (از: غلامرضا کافي)




  • غريب آشنا ( يکشنبه 13/8/1386 :: ساعت 2:20 عصر)

    من هم شبي به خاطره تبديل ميشوم

    خط ميخورم زهستي و تعطيل ميشوم
    من هم شبي به خواب زمين ميروم فرو
    بر دوش خاک حامله تحميل ميشوم
    من هم شبي قسم به خدا مثل قصه ها
    با فصل تلخ خاتمه تکميل ميشوم
    قابيل مرگ، نعش مرا ميکشد به دوش
    کم کم شبيه قصه هابيل ميشوم
    حک ميکند غروب، مرا شاعري به سنگ
    از اشک و آه و خاطره تشکيل ميشوم
    يک شب شبيه شاپرکي مي پرم ز خاک
    در آسمان به آيينه تبديل ميشوم



  • غريب آشنا ( سه‏شنبه 8/8/1386 :: ساعت 4:33 عصر)

    خدايا...
    هنوز نميدونم راسته يا يه شوخي...
    هنوز شوکه م...
    نميدونم...نيس حال و هواي خودم خيلي جالب بود... ،،، اين خبر هم شد نور علي نور!...
    کاش شايعه باشه...
    نميدونم... يعني باور کنم...؟: قيصر امين پور هم رفت!!!!!!!!!!!!!!!!
    مث شريعتي، مث حسين پناهي، مث ناصر عبداللهي، مث ...
    آره، قبول دارم مرگ حقه! بويژه خوبان که با اين پل به معشوق ميرسن...
    اما من
    من که تو "من" موندم چي؟...
    نرسيده به پله اول...!!!
    خدايا!...
    ...
    بچه که بودم چند سالي تو يکي از روستاهاي خوزستان زندگي ميکردم بنام "گتوند" ،
    اونموقع آقاي امين پور ادبيات تدريس ميکرد
    هنوز حتي ابتدايي هم نميرفتم ...تو خاطرم چيزاي گنگي هس از اون دوران....اما يادمه
    صداقت ها و يکرنگي ها يادمه...
    صفاي باطن مردان خدا هيچوقت فراموش نميشه...
    و حالا با خودم ميگم: بعد از ما چي؟...
    چي به ياد مي مونه؟...
    يه بغض آشنا يا......؟




  • غريب آشنا ( شنبه 5/8/1386 :: ساعت 10:35 صبح)

    ديگر  اکنون  خلوت " آئينه " را  گم کرده ام        خويش را در اجتماع  سنگها  گم کرده ام
    ازدحام کينه و قهر و نفاق و دشمني ست        من ميان اين تراکم  عشق را  گم کرده ام
    لاي شب بوها خدايم پيش از اين نزديک بود       اينک او را لاي اين سجاده ها گم کرده ام
    من ميان لحظه هاي تلخ و بي فرجام عمر          آرزوهاي  لطيفم را  خدا!!!!!  گم کرده ام
    جستجوي من در اينجا ديگر از بيهودگيست       خويش را حتي نمي دانم کجا گم کرده ام
    پشت پرچين دعايم آشنايي خانه داشت           آشنايم را در اين ماتم سرا گم کرده ام
    يک نفر از جمعتان بايد  بگويد او  کجاست           آخر آن گمگشته را بين شما گم کرده ام



  • غريب آشنا ( شنبه 28/7/1386 :: ساعت 10:47 صبح)
                                    
    بعد از تو پر از دردم اين را همه مي دانند          مانند دلم   زردم ، اين را  همه  مي دانند
    اي  صبح  اهورايي ! در  کوچه ي  تنهايي       ديريست که شبگردم، اين را همه مي دانند
    من بي تو چه دلتنگم، بي روحتر از سنگم       يخ بسته تنم سردم، اين را همه مي دانند
    در ذهن افق اي عشق! با چشم غزلخوانم      دنبال تو مي گردم ، اين را همه مي دانند
    مي گفت : "مرا حتي يک بار نخواهي ديد"       ايمان  که نياوردم ، اين را همه مي دانند
    (شاعر: دولتمند)



  • غريب آشنا ( دوشنبه 9/7/1386 :: ساعت 1:30 عصر)

    مال هيچ جناحي نيستم. با وجود اين که شکلمم اصلاً به بچه بسيجي ها نميخوره بسيج و بسيجي هاي واقعي رو خيلي دوست دارم. راسش استخدام و مسکن و... و .... رو هم مدتها پيش رديف کرده م و هيچ نيازي ندارم که مث خيلي ها (که تو ادارات مي بيني) واس رسيدن به فلان مزاياي شرکت، خودمو به گروه خاصي بچسبونم ... اصلا کار اصلي من تو شرکتيه که محيطش حتي ميشه گفت "دين-گريز"ه! ديگه دفاع مقدس و ... که ديگه پيشکش!!!
    و شايد واس همينه که گهگاه سر کلاس تدريسم وقتي يهو از اون رادمردها يادي ميکنم، ملت همه کُپ ميکنن که :"اين يارو با اين سر و تيپ، مال اين حرفا نيس...!!!" ... آره! من مرده مرامشونم فقط! و افتخار ميکنم که هرگز اون بسيجي هاي نازنين رو "وسيله" ترقي خودم نکرده م. ارزش اونها خييييلي بيش از اين حرفاس......
    يادمه من و داداشم همه ذوق بچگيمون پوشيدن لباس جبهه اي و "تفنگ بازي" بود... و تهش : شهيد شدن ! هيچوقت حاضر نميشدم نقش عراقيه رو بازي کنم: فقط نقش رزمنده اي که مي جنگه و شهيد ميشه...! اصلا عشقش فقط شهادته...هدفش همينه! اونوقتا بچه بودم و دوست داشتم بزرگ شم و برم جبهه...اما راستش هيچوقت باورم نميشد بعدها که بزرگتر بشم همون باورهاي بچگيام... همون آرمانهاي کودکانه م بعدها بشن معيار قضاوت يه عده مث خودم:"جبهه نرفته" (و حتي خيليهاشون، برخلاف من: "جنگ نديده"!! ) که به نام بسيج ريشه همون بسيجي ها رو بزنن... "اخراجي ها را از تلويزيون پخش نکنيد!" اين لوگوييه که اين روزها روي بلاگ بعضي ها مي بيني!! و : خون شهدا را پاس بداريم!
    چرا؟...دوست عزيز: نميگم اين فيلم بي نقصه: الآن قصه شهدا و ده نمکي داره ميشه همون قصه "دين" و "ديندار"ها : اسلام، مسيحيت، يهوديت و.... دينهايي خدايي ن.... عيب از برداشت هاي شخصي و سليقه اي ماهاست... دفاعيات کارگردانش رو تاييد نميکنم، ميخوام حرف "خودمو" بزنم: آره! براي ديدن راه شهيدا ، به قول سهراب: چشمها را بايد شست...
    آره! : ديگه بس کنيم رامبو نشون دادن شهدا رو... بي احساس بودن اونها رو... بي عشق زميني بودن اونها رو... وخلاصه: خاص و عجيب بودن اونها رو. اما ابداً نميگم اين کار ده نمکي رو تاييد ميکنم که وقتي کم بياري بري سراغ يه شهيد و بگي اين قهرمان فيلم من بوده... و دل بازمونده هاشو برنجوني. بله...اين فيلم (در عين حال که ايده و کيفيت چندان پرمايه اي هم نداره...) باز تونسته يه "گوشه هايي" از واقعيات جنگو بگه. قبول دارم که تو صحنه هايي (مث با قمه رفتن به جنگ تانک) "اوج" سخيف بودن فکر کارگردانشو ميشه ديد ، اما در "کل" تلاش بدي نيست براي کنده شدن از فيلمهاي کليشه اي ملال آوري که مدام تکرار همديگه ن. اين تلاش هر چند ناقص ... اما در فضايي که جاي خالي شاهکارهايي نظير "آژانس شيشه اي" و "از کرخه تا راين" عميقاً احساس ميشه... اين فيلم اگه تونسته باشه حتي يک کلمه جديد هم به ادبيات دفاع مقدس اضافه کنه باز ميشه گفت در حد خودش حرکتيه رو به جلو.
    اما مگه ميشه ادعا کرد سرتاسر اين فيلم، مطلقاً توهينه و تحريف؟؟ خودت سراغ نداري خيلي ها رو که بعد از شهادت مردان واقعي، ادعاي چه رشادت ها که نکردند؟... و چه جفاها که در حق اون جووناي پاک بي ادعا که روا نشد؟ کي گفته با بيان واقعيات جنگ، خون شهيد هدر رفته؟ اين افسانه اي کردن شهيده که باعث ايييييينهمه دوري مردم از هدف واقعي اون عزيزان شده! اسم اين کتمان حقيقت نيس؟ چرا همه ش ميخوايم بسيج، جبهه، و حتي شهادت رو اونطور که به سليقه ماس تعريف کنيم... و نه اونطور که واقعا بود؟
    - فقط چون بيننده تو بعضي صحنه هاش به خنده در مياد؟... بابا! کي گفته رسوندن پيام بسيجي فقط با گريه و زاري مقدوره؟ کي گفته بسيجي ها يه عده خشک و عصبي بودن؟ اصلاً اونها هيچوقت مي خنديدن؟؟؟... شوخي هم که ابدا!!... انگار نه انگار هميشه روحيه واقعي بسيجي با سعه صدر همراه بوده...
    - چون همه آدمهاي فيلم از همون اول زاهد نبودن و مسجدي و...؟ پس اينجا رو گوش کن: مدتي تو کلاسهاي مختلف از شاگردام هي اينو پرسيدم: اخراجي ها کمدي بود يا تراژدي؟ اکثراً ميگفتن: "تراژدي"!!
    آره عزيز! غمنامه است! غمنامه من و تو که نشناختيمشون! چه مني که جنگ رو ديده م و ادعاي بسيجي بودن ندارم... وچه خيليها که نديده ن و ادعاشو دارن!...هيچکدوم نشناختيمشون! همين نسل جوون و نوجوون (دوس ندارم به سبک خيليها اصطلاح نسل "چند"م رو بکار ببرم!) براحتي اينو تشخيص ميدن!! اونوقت مايي که ادعامون هم ميشه بايد همچنان فقط راه خودمونو صحيح بدونيم؟
    خداييش بار اول که ديدم فيلمو گريه کردم... خيلي شديد! از درد غربت اون لاله هاي پرپر شده! از اينکه "خودي"ها باعث شدن مرامشون، فداکاريشون، و اصلاً انسان بودنشون غريب بمونه! چراشو نميدونم... اما اون ستاره ها رو فقط اون "جوري" ترسيم کرديم که باب ميل ما بود.... نه اونجور که حقيقتاً بودن!!
    چرا نبايد من ِجوون سراپا گناه ، اميد عاقبت به خيري داشته باشم؟ بذار شنيدن گوشه اي از واقعيات جبهه به من اين اميد رو بده که اگه اون تونست منم ميتونم...! منم که اهل عبادت خالصانه نيستم ميتونم... منم که اهل خلافم ميتونم...
    اصلاً شب قدر واسه چيه پس؟ فقط واسه بنده هاي خوب؟ نه! خدا ميخواست به من گناهکار فرصت بده... وگرنه اون بنده هاي هميشه عبد که فرقي به حالشون نکرده که...؟ اين منم که خواسته تلنگري بخورم تا شايد آدم بشم...
    خدا به اون رحيمي ميخواد يکي که جوون پاکيه بخاطر عشق زميني بياد جنگ... (که البته همون عشق زميني هم انقدر مقدس "هست" که هر مدعي اي نتونه صداقتشو توش ثابت کنه!!)... و بعد چنان عنايتي بهش ميکنه که عشقش ميهني ميشه! : ميشه وطن! ميشه غيرت! ميشه... ميشه همه اون چيزاي خوبي که هر وجدان آگاهي به درستيشون گواهي ميده!! شما سراغ نداريد چنين جوونايي رو؟... شايد چون "نديدين" اون آدمها رو! چون پاي درد و دل بازمونده هاشون ننشستين! شايد چون ننشستين ببينين بسيجي شيميايي ما خاطرات واقعيش چيه! نشستين؟ خداوکيلي نشستين؟
    آدم سراغ دارم که يه وقتي صرفاً با طمع شفاي بستگانش رفت حرم امام هشتم... اما بعد آقا با دلش کاري کرد که ديگه خود خودش بشه خواسته ي اون جوون! ... داداش! اين معجزه نيست: اين از يه کم دقيق شدن به مقام امامه! اين فقط مال کمي فکر کردنه. حتي هيچ ربطي هم به مسلمون بودن يا نبودن نداره... چه رسد به گرايش سياسي اون آدم... آره يه تلنگر تو فضاي حرم "بنده" خوبش ببين چه کرد! اونوقت اگه بين اونهمه آدمهاي زاهد و گلچين شده (که خودشونو هر لحظه تو فضاي ديد خدا ميدونن) من ِ خلافکار هم باشم... اونوقت : يعني ممکن نيس با ديدن فداکاري همرزمم غيرت منم تحريک شه؟ محاله که با ديدن آرامش همسنگرم کنجکاو شم که اينهمه آرامش از کجاس ؟ دروغه اگه انسانيت من قلقلکش بشه و ... منو برسونه به معبودم؟... من حتي از يه دين خاص نگفتم ها! از وجدان آدمها ميگم: که تو فضاي مناسب ميتونه حتي بعد از سالها بيدار بشه!
    عزيز: بذار من ِ "آدم معمولي" هم اميد داشته باشم! بذار راه واقعي بسيجي ها منو متوجه کنه که : نااميد نباش! هر جاي مسير هم که باشي هنوز اميد رستگاري هست!
    بقول يکي از دوستان، مشکل اينه که نخواستيم از دفترچه خاطرات شهدا حرفي بزنيم.... فقط دنبال وصيت نامه هاشون گشتيم...!



  • غريب آشنا ( شنبه 31/6/1386 :: ساعت 1:42 عصر)


    يه چيز مجبورم کرد امروز موقتاً سکوتمو بشکنم....: اونم درداي اين خاک
    بود....
    آره: خوزستان!!
    همين خاک عزيزي که همه دامنگير ميدوننش.....
    هر سال تو هفته دفاع مقدس کمي از رشادت جوونمرداي ايران يادي ميشه...اين ميون دو زخم کهنه هست که هميشه نيمه کاره رهاش ميکنن: بي اينکه حق مطلب ادا بشه:
    يکي پيام جوونهاي باغيرتيه که جونشونو کف دست گرفتن و مردانه دفاع کردن.... چه اونها که از دورترين مناطق ايران اومدن اينجا...و چه اون مرزنشينها که تا آخرين نفس حتي يک قدم عقب نگذاشتند
    همگي جلوي سرمستي اون وحشي ها ايستادند:بحق هم ايستادند! : تن در مقابل توپ!...و حالا ميشنوي که ميگن: بابا چه خبره؟...چند ساله که جنگ تموم شده!!!داغ مردمو تازه نکنيد...
    آره اين زخم اول بود که هميشه انقدر بد بهش پرداختيم که ديگه فراموش شد که اون ستاره ها کي بودند و براي چي رفتند...
    و من هم ناتوان تر از اون که بتونم تو يه پست!! مظلوميت چند ساله اون شيرزنان و ابرمردها رو کمرنگ کنم...
    نميدونم...شايد چون زمان جنگ سنم کمتر از اين بود که حالا بخوام ادعا کنم مظلوميت اونها رو کاملا!! لمس کرده م....
    امروز (آخر شهريور) ميخوام به زخم کهنه دوم بپردازم...که اين دومي براي من و خيليها عيني و ملموسه:
    به خوزستان!
    جايي که فقط زمان کوتاهي براي مناسبتي خاص ازش حرف ميزنن... و بعد باز فراموش ميشه تا مناسبت بعدي...
    استاني که بي اغراق!! : حق داره به گردن اين مملکت!!..
    اين خاک انقد غريب نگه داشته شده که حتي خيليها درست نميشناسنش!
    چه رسد به اينکه بخوان بدونن اين مردم بعد از جنگ اصلا تونستند به زندگي عادي برگردند؟... : ظاهرا بله!
    اما آمارها خيل عظيم متخصصاي رشته هاي مختلف رو نشون ميده که با پايان جنگ نتونستند خونواده شونو به دياري برگردونن که حالا ديگه خيلي از اون حداقل امکانات سابق رو هم نداشت!!!
    آره ...اينطور که ظاهراً ميگن!! همه چيز به روال عادي برگشته...
    اما آمار بيماريهاي مختلف تنفسي، عصبي، گوارشي...و آمار نارسايي هاي اجتماعي و فرهنگي اين خاک بعد از جنگ... چيز ديگه اي ميگن...
    نمي دونم اصلا تو خوزستان منو ديدي...؟
    درختهاي " کُنار"(= سدر) و اوکاليپتوسش...
    هواي مست کننده ي بهار و پاييزش...
    دشتهاي سرسبز  دم عيدش ...
    گلهاي رنگارنگ و معطرش تو پاييز(!!!) و تو زمستون(!!!) رو چي؟ ديدي؟...رگبارهاي تند بهاري و زمستونيش که هميشه غافلگيرت مي کنه... صداي چهچه پرنده ها
    آب زلال و خنک "دز" که دزفول اسمشو به احترام اين رودخونه داره... آبي که ميشه توش ماهيها رو ديد.. و خاک حاصلخيزي که شيرين ترين پرتقال ايرانو تامين ميکنه: در بخشي از سفرنامه يکي از مهمانهاي اين جلگه زيبا و سر سبز ميخونيم که با تعجب از جايي نام ميبره که از طلوع خورشيد وقتي سواره!!! وارد جنگل هاي انبوه و يکپارچه ش شده تا ... غروب آفتاب...رنگ خورشيد رو نديده!!
     
    دشتهاي سبز و معطر "رامهرمز"... با اون نسيم هاي صبحگاهي عشششششششششقش!!... و بوي گندم...
     
    آرامگاه حضرت دانيال پيامبر تو شوش ... که مهد تمدن بشري بوده
    آبشارهاي قشنگ شوشتر و باغهاي سدر و باصفاش که حتي تو اوج شرجي و داغي آفتاب هم سايه شونو ازت دريغ نميکنن و ميوه هايي که...... و آسيابهايي که بقاياشون نشون ميده چند هزار سال پيش ايراني ها برق توليد ميکرده ن!!!!!
    چغازمبيل: همون که هميشه عکسشو بعنوان نمادي از تمدن کهن ايران زمين ديدي و مي بيني و شايد اصلا ندوني که اينم تو خوزستان منه...
    دانشگاه (يا صحيح تر) : شهردانشگاهي!! عظيم و باشکوه چمران که بخش علوم پزشکيش بعد از کلي.... کشمکش و بگير و ببند بالاخره تونست دوباره نام بلند آوازه "جندي شاپور" رو به خودش ببينه و زنده کننده روزهاي طلايي چند هزار سال پيش باشه که جندي شاپور نه فقط براي تمام ايران زمين !!! که يراي تمام اين سرزمين هاي تمدن نديدهً خليج و حتي شرق دور مث نگيني بود درخشان و با صلابت... با کتابخونه اي که زبانزد همه محافل علمي بود و دانشمندايي که حساس ترين اعمال جراحي (که هنوز غرب به نصف اون دانش پزشکي هم نرسيده بود) رو انجام ميدادن: بله! يه ايران بود و يه دانشگاه جندي شاپور!!!
    کارون عزيزمو چي؟ تنها رود قابل کشتيراني کشور : که متاسفانه پروژه لايروبي ش دهها ساله که فقط واسه  بعضي مهندساي عمران  شده نون دوني!!  که دولت ژاپن اجازه ميخواد به هزينه خودش لايروبيش کنه و فقط گل حاصلخيز کف اين رودو بعنوان دستمزد ببره واسه کود کشاورزي (که هميشه بيگانگان به گنجينه هاي ما داناتر از خودمونن!!)
    و مردمش...
    که مثل همه ايروني هاي مهربون ، مهمون نوازن
    اما
    تو زمينه هايي:
    خونگرم ترين!!
    انسانهاي قانعي که هر ظلمي که ميکشن از همين نجابت افراطيشونه !!! از همين راًفت بيجاشونه... واز همين بزرگواري مثال زدنيشون:
     
    اينکه دوستاي اراکي و مشهديم بهت زده ميشن  وقتي ميفهمن شبها چند بار قفل و زنجير درخونه و ماشين رو چک ميکنيم... اينکه هميشه يه نفر بايد تو خونه بمونه و نگهبان باشه.... از بس که اوضاع امنيتي اينجا نموووونه است و بي نظير!! و اين مردم حرف نميزنن...
    اينکه هنوز هر چند وقت يه بار انفجار بمب ها تو مرکز اين استان کلي کشته و زخمي ميگيره ... و "حضرات" با اونهمه ادعاي هشياري!!!! وقتي متوجه قضيه ميشن که خونواده هاي زيادي عزادار شده ن!!!  ..... و باز : اين مردم چيزي نميگن....
    اينکه وقتي از سرچشمه کارون (تو زاگرس) انشعاب ميگيرن تا زاينده رود دوباره آب داشته باشه اينو درک ميکنن که هموطناي عزيز اصفهانيشون در عذابن و کمک ميخوان...اما اعتراض نميکنن که : چرا "آقايون" به زيبايي و حيات کارون من هم مث زاينده رود اهميت نميدن؟ کارون من هم حقشه که همون فواره ها و ساحل و فضاي سبزي رو داشته باشه که اون داره...
    اينکه وقتي هواي شهرشون آلوده ميشه تا پول نفت چرخه اقتصاد ايرانو بچرخونه... نميگن در ازائ اين آلودگي سهم من اينننننهمه محروميت نيست!!
    اينکه مسجدسليمانيهاي عزيزم وقتي "آب" خوردن ندارن!! از ناچاري به دامن کوهستان ميرن...
    اينکه قطار اهواز-ماهشهر بجاي يکساعت و نيم خيلي وقتا 3 يا حتي 4ساعت تو راهه... (با اين توجيه!!!! که ديزل هامون فرسوده ن..!!) و نامه نگاريهاي اين مسافراي مفلوک به هيچ نتيجه اي ختم نميشه...
    اينکه نميگن مرکز اين استان دردکشيده و پايمال شده مگه چي از شيراز زيباي نازنين کمتر داره که بجاي افزايش فرهنگسراهاش .... ظرف چن سال بايد تعداد سينماهاش (که يه روزي به پرتعدادي سينماهاي شيراز بودن) به سه تا و نصفي!!!!!! کاهش پيدا کنه؟؟
    مرکز استان!!!؟؟؟؟ .... اهوازي که وقتي دوست و فاميل ميان خوزستان نميتونن از بد بويي و بدطعمي آبش گله نکنن... و تو بهت زده ميگي : بابا اين که آب اهواز نيس ... !! از شهرستانهاي اطراف "بشکه بشکه" ميارم با ماشين...! پس اگه خود آب اهوازو ببيني که ديگه لابد حالت بهم ميخوره...! (گرچه به نسبت سال 76 بهتر شده : اون موقع يادمه ذرات زرد رنگي تو ليوان آبت ميديدي که از اون لايه چربي اي که رو سطح آب بود !!! بيشتر دلتو بهم ميزد)
    اينکه مناطقي از اهواز و آبادان هنوز گاز شهري ندارن!!! (خنده دار نيس؟ ميگن کوزه گر از کوزه شکسته آب ميخوره هااا...!!!)
     
    مردمي صبور که در عين اينهمه ثروتي که باهاش همه ايران رو نون ميدن!! حالا ميبايست حداقل امکانات يه استان بزرگ (بماند : چقددددد مهم و حياتي!!!) رو داشته باشن! تا همين متخصصاي موجود هم مدام به فکر جلاي وطن و پيدا کردن جايي براي آسايش خونواده شون نباشن...
    آدمايي که روزي به اين باديه نشين هاي پابرهنه کشورهاي مجاور پناه دادن... و بعد همونها شدن بلاي جونشون...
    راستي
    تو اينا رو ميدونستي؟
    طبيعت چشم نواز خوزستانو ديدي؟
    نژادهاي "مختلف" مردمشو چي ؟
    يا تو هم مث خيلي از هموطناي عزيزم تا حالا فکر ميکردي اينجا کويره...... يه دشت بي آب و علف......با آدمايي که همه همون شکلي ند که مدام تو اخبار و فيلماي مضحک صدا و سيما مي بيني؟:
    و حتما بخاطر همينه که وقتي ميرم خارج از خوزستان ، همه تعجب ميکنن که عرب زبان نيستم ، لهجه ندارم ، سياه و سبزه رو نيستم!!!
    وقتي با افتخار مي گم: من خوزستاني ام... اهوازي...
    با تعجب مي گن: خوزستاني؟!! اصلاً بهت نمي خوره! آخه خوزستاني ها رنگ پوستشون تيره س... همه شونم عربي حرف ميزنن
    ميگم خوب پوست بيشترشون آفتاب سوخته س: اما نه همه شون ! چن تا از صميمي ترين دوستاي منم عربند اما من فارسم... مگه دوستاي نازنين آذريم نميگن لهجه ترکي يه ناحيه زنجان تا ناحيه ديگه ش فرق ميکنه؟... خب مردم منم از نژاداي مختلفن ديگه ! (و همه شونم عزيزو محترم)
    اما دردناک اين حرفي بود که يه هموطن بهم زد يه زماني:
    آره شما زمان جنگ به عراق کمک هم ميکردين!!!.....
    شايد اون وسطا يه عده وطن فروش بي اصالت چنين خيانتي کرده ن... اما ميشه مثلا ادعا کرد همه ملت ايران با سازمان مجاهدين خلق(همون : منافقين کوردل بي همه چيز) همدست و همدل بودن؟؟: چرا؟ آخه از همه قوميت و نژاد ايروني اي ميشد تو اون فريب خورده ها پيدا کرد...مگه نه؟؟!!!!
    نه دوست من...
    من کمکم اون شب و روزايي بود که زير بمبارون همون وحشي ها زندگي رو تو آينده ي کشورم ميديدم و حيات رو تو آرامش باقي هموطنام...
    کمک مردم من اون بود که اون ملعون امشب دزفول رو با موشک "شخم" ميزد... و فرداي همون شب مردم رو ميديدي که با عزمي راسخ تر از پيش شروع ميکردن به بازسازي همون خونه قبلي!! 
    کمک اين آدما همون  روزاي اول جنگ بود که هنوز شيردلاي پاک سرشت بقيه نقاط ايران به سمت اين خاک بسيج نشده بودن... و اين آدما با دست خالي تو خرمشهرشون ايستادن و فقط زماني تسليم شدن!!! که ديگه به آرامش ابدي رسيده بودن... : که ديگه جوني به تن نداشتن....
    کمکشون همون ساعتهايي بود که پالايشگاه آبادان شعله ور بود ... و اونها مردانه در تلاش تا نجاتش بدن.....

    آره هموطن! :
    بعضي سيه چرده ،
    بعضي عرب،
    بعضي لهجه دار،
    اما

    اينجا جلگه است: صداي من!
    و
    هرگز

    هيچکدوم از شيران اين خطه دلشون با دشمن نبود
    ونيست!!




  • غريب آشنا ( شنبه 3/6/1386 :: ساعت 10:47 صبح)

    خدايا
    سلام.
    ميدونم هدف نهايي تويي. اما آسانسورم خرابه کار نميکنه. خيلي هنر کنم فعلا: يه پله!! اونم افقي!! نه به بالا!
    آره : عزمم رو جزم کردم واسه يه پله... واسه اولين پله
    مث هميشه دستامو بگير و تاتي تاتيم کن.
    از زمين خوردن نمي ترسم . چون دستم تو دستته. اما خداجونم : واسه همين اولين قدم هم تشويقم کن.
    دوست دارم.




  • غريب آشنا ( يکشنبه 21/5/1386 :: ساعت 1:51 عصر)
    هنوز باورم نميشه
    يعني بالاخره منو راه دادي تو حرمت؟
    يعني اين منم که مقابل آقاي خودم تعظيم ميکنم و ميخوام واسه ش درد دل کنم؟.... ولي چرا هر کار ميکنم لبهام
    وا نميشن؟...
    انگار دوختيشون به هم...يا مهر و مومشون کردي...؟
    فقط اشکهامن که دارن باهات حرف ميزنن...
    آقا دلم داره از سينه م کنده ميشه...واي...چقدر ميدان "دلربايي" شما شديده....
    آقا اومده بودم بگم از دلتنگيهام
    از بي کسيم
    از تنهاييم
    اما وقتي خودمو تو حضور نوراني شما حس کردم:
    فقط سکوت......!
    ميدونم که لحظه لحظه سکوتمو ميخوني...خيلي بهتر از من دردهاي دلمو لمس ميکني...پس ديگه من چي قراره بگم؟....فقط ميخوام اجازه بدي خدمتت سلام عرض کنم
    سه تا:
    اولي از خودم...که تو آرزوي ملاقاتت مي سوختم و مي سوزم
    دومي از هرکي که فهميد دارم ميام پابوست و گفت منو هم ياد کن
    و سومي از طرف هرکي که نميدونه من الان اينجام اما اونم دلش ميخواست اينجا باشه و سلام کنه
    با هر سلام چنان منقلبم ميکني که ميخوام جون بدم!!! نميدونم اين اوج شاديه يا نهايت دلتنگي... هشت سال دوري....
    آقا ميدونم تو اين مدت يادم بودي ، باهام بودي، هوامو داشتي، نگرانم بودي... اما من بي معرفت ... هي فراموش ميکردم مرشدي مث تو دارم... من فراموشکار مدام يادم ميرفت مث تو باشم...
    آقا بخدا حالا ميفهمم حکمت اينطور "عجيب" طلبيدنهات چي بود: اينکه 3سال متوالي تو قرعه کشي شرکت بين اووونهمه آدم هي اسم من دربياد... اما بعنوان نفر ذخيره!!!....اينکه بالاخره اسم منم دربياد امااجازه ندند که بيام خدمتت...اينکه انقدر تشنه م کني که همه ذرات روح و جسمم تو رو صدا کنن! آره.. من اسم اينا رو "نطلبيدن" نميذارم: اگر با من نبودش هيچ ميلي/ چرا ظرف مرا بشکست ليلي؟
    ولي باور کن ديگه اينجوري تاب دوري ندارم
    باشه قبول: ميخواستي وقتي ميام خدمتت با "معرفت" زيارتت کنم، نه؟...قبول! : ميدونم امسال هم که توان ماليشو بهم دادي تا بيخيال قرعه کشي شرکت، "خودم" بيام پابوست واسه اين بود که بفهمم هنوز خيلي مونده تا اوني بشم که شما ميخواي...آره مي فهمم که نتونستم انتظارتو برآورده کنم...
    اما بهم فرصت بده....به اندازه يک عمر بهم مجال بده...
    مولاي من
    نور چشمم
    نگين کشورم!
    ممنون از اينهمه لطفت...ممنونم که افتخار دادي اسم منم ميون "طومار" مريدهات قرار بگيره
    متشکرم
    اما آقا اجازه ميدي يه خواهشي کنم؟...
    نه نه ...
    نه!
    به پاکيت قسم ميخورم نميخوام درداي تکراريمو بگم برات...ديگه نميخوام از کوه مصائبم حرف بزنم...
    نه...
    اين بار فقط يه خواسته دارم: .... فقط همين يه خواهش...ميشه بگم؟
    ...
    اجازه بده هرسال بيام پابوست
    به جاي اينکه 8 سال منو از عطر حرمت محروم کني تا شايد آدم بشم...اجازه بده تند و تند خدمت برسم شايد چشمهام بتونن نور راهتو تشخيص بدند و ديگه گمراه نشن...شايد روح و فکرم هم از قلبم ياد بگيرن و واسه ابد پيش سرورشون بمونن...
    آقا ميشه اين لطفتو شامل حال من کني؟ميشه خواسته منو اجابت کني؟  
    آقا
    تو رو خدا.....
    بذار مث کبوترات شم
    بذار هر بار که بر ميگردم پيشت يک دونه از اوووونهمه دونه کمال و معرفتت به منقار بگيرم
    بذار انقدر طعم حضورت ديوونه م کنه که هنوز دور نشده فوري برگردم خدمتت
    امام من!
    ميشه اينجوري اهليم کني؟
    ميدونم از ايني که هستم ديوونه تر نميشم اما بذار هي بيام و از نور وجودت بهره ببرم
    بذار مدام بيام
    بذار هر بار که ميام درس تازه اي يادم بدي...
    آخه خودت هم خوب ميدوني من شاگرد خوبي نيستم....درسهامو اگه زود بزود مرور نکنم بازيگوش ميشم....پس بذار هي درسها رو مرور کنم تا انبار نشن واسه شب امتحان...
    بذار با هر درس زندگي کنم،
    خودمو بشناسم،
    خدامو بشناسم،
    اصلا بذار از اول مسلمون بشم...
    بذار اين بار "خودم" دين و مذهبمو انتخاب کنم
    ...
    آقا من فکرامو کردم
    آقا من دقيق شدم به بعضي زواياي اين دين
    ...ديني که خييييييلي از جلوه هاي رنگارنگش از چشماي ظاهر بين ما مخفي مونده ن... و مهجور...
    دين زيبايي که خيلي وقتها دستاويزي ميشه واسه آب و نان بعضي از ما آدم نماهاي خودپرست...ديني که به "نام" انتظار دست رو دست گذاشتيم تا مگه پسرت بياد و زيباييهاشو بهمون نشون بده...
    گرچه ميدونم تا خودمون نخوايم حتي ايشون نميتونه چشامونو واکنه
    آقا:
    من فقط اينو ميفهمم
    که
    ديني که مثل شمايي داره نبايد دين کم مايه اي باشه ...
    آقا!!!
    آقا اجازه هست چيزي بگم؟
    : من انتخابمو کردم! ميخوام اسلام بيارم، دوست دارم تو همين حرم شريف تو مسلمون شم! تويي که جواب سلام دشمناتو ميدي گمون نکنم سلام يه تازه مسلمون رو بي جواب بذاري.
    آقا يه فراري رو به حرمت راه ميدي؟...يه فراري "تازه زنجير پاره کرده" رو....؟
    ....
    پس
    اگه اجازه بدي ميخوام عرض ادب کنم:
    سلام مولاي ما!



  • غريب آشنا ( چهارشنبه 27/4/1386 :: ساعت 1:45 عصر)

                                             
    چشمم خورد به ابرااااااا....

    مث هميشه نبودن
    ابرا هيچ وقت مث هميشه نيستن

    نمي دونم کدوم شکلي بودن که عاشقشون شدم!!
    ياد اون روزايي افتادم که من و شازده کوچولو کنار هم از پشت پنجره به ابرا خيره مي شديم و براشون دست تکون مي داديم
    ابرا ما رو ميديدن يا نميديدن نمي دونم
    ولي ما مي خنديديم و به خيال اينکه اونا ما رو مي بينن خوش بوديم
    .چقدر زود گذشت .....
    .امروز وقتي نگاه ابرا کردم ديدم نمي تونم مث هميشه سرم رو بالا نگه دارم
    !!انگار اونا باعث شدن شازده کوچولوي من خيلي زود بره
    ابرا اونقدر بالان که براي رسيدن بهشون بايد انگشت اشارتو به شيشه ي پنجره اتاق بچسبوني
    اينو شازده کوچولو ميگفت
    شازده کوچولو مي گفت : هيچ وقت لک انگشتتو پاک نکن چون اون به ابرا رسيده
    وقتي داشت مي رفت مي گفت گاهي براي اينکه ابرا رو خوشحال کني بايد ديگه سراغي ازشون نگيري
    باور مي کني شازده کوچولوي من اينو گفت
    ؟!!
    . اون که روزايي که آسمون صاف صاف بود مث ابر بهاري گريه ميکرد
    من مي دونم ابراي خودخواه اين بلا رو سر شازده کوچولوي من درآوردن
    ابراي مغرور، ابرايي که شازده کوچولوي من رو ديدن ولي انگار نه انگار
    ....
    برمي گرده
    مي دونم برمي گرده شازده کوچولوم
    !شازده کوچولوي مهربون من اين روزا حرفاي عجيبي مي زد
    حالا مي فهمم بايد احساسم به تنهايي به اين سفر ميرفت
    عقل و احساس هيچ وقت همسفر نبودن
    رفت تا من ياد بگيرم گاهي بي احساس به ابرا نگاه کنم
    گاهي ابرا
    اونقدر تو هم مي پيچن که ديگه قيافه ي اولشون رو گم مي کنن

    و امروز شازده کوچولو يه ابره!
    ابري که خودش نمي باره...ولي مي بارونه و مي بارونه و مي بارونه....



       [آرشيو شده ها]

    ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
    [28/3/1387- 7:43 ع] عيادت
    [17/11/1386- 2:30 ع] پست چهلم : پايان
    [26/10/1386- 9:17 ص] حرف حق
    [19/10/1386- 10:0 ص] فقط عزاداري؟
    [7/9/1386- 9:35 ص] آخرين خدانگهدار
    [4/9/1386- 8:58 ص] غريبه
    [13/8/1386- 2:20 ع] خاطره
    [8/8/1386- 4:33 ع] دردهاي من نگفتني است...
    [5/8/1386- 10:35 ص] غريب
    [28/7/1386- 10:47 ص] اين را همه مي دانند
    [9/7/1386- 1:30 ع] بشينم..... برپا !!!
    [31/6/1386- 1:42 ع] نخل ها...
    [3/6/1386- 10:47 ص] اولين گام
    [21/5/1386- 1:51 ع]