| | | |
| غريب آشنا ( چهارشنبه 26/10/1386 :: ساعت 9:17 صبح) دنبال حقيقت امام حسين (ع) مي گشتم. عادتمه وقتي ميخونم ، "حرف" مهمتره برام تا گوينده ش. يه جا اينو ديدم و ديگه نتونستم ادامه بدم.... : | ||
| | | |
| غريب آشنا ( يکشنبه 21/5/1386 :: ساعت 1:51 عصر) هنوز باورم نميشه يعني بالاخره منو راه دادي تو حرمت؟ يعني اين منم که مقابل آقاي خودم تعظيم ميکنم و ميخوام واسه ش درد دل کنم؟.... ولي چرا هر کار ميکنم لبهام وا نميشن؟... انگار دوختيشون به هم...يا مهر و مومشون کردي...؟ فقط اشکهامن که دارن باهات حرف ميزنن... آقا دلم داره از سينه م کنده ميشه...واي...چقدر ميدان "دلربايي" شما شديده.... آقا اومده بودم بگم از دلتنگيهام از بي کسيم از تنهاييم اما وقتي خودمو تو حضور نوراني شما حس کردم: فقط سکوت......! ميدونم که لحظه لحظه سکوتمو ميخوني...خيلي بهتر از من دردهاي دلمو لمس ميکني...پس ديگه من چي قراره بگم؟....فقط ميخوام اجازه بدي خدمتت سلام عرض کنم سه تا: اولي از خودم...که تو آرزوي ملاقاتت مي سوختم و مي سوزم دومي از هرکي که فهميد دارم ميام پابوست و گفت منو هم ياد کن و سومي از طرف هرکي که نميدونه من الان اينجام اما اونم دلش ميخواست اينجا باشه و سلام کنه با هر سلام چنان منقلبم ميکني که ميخوام جون بدم!!! نميدونم اين اوج شاديه يا نهايت دلتنگي... هشت سال دوري.... آقا ميدونم تو اين مدت يادم بودي ، باهام بودي، هوامو داشتي، نگرانم بودي... اما من بي معرفت ... هي فراموش ميکردم مرشدي مث تو دارم... من فراموشکار مدام يادم ميرفت مث تو باشم... آقا بخدا حالا ميفهمم حکمت اينطور "عجيب" طلبيدنهات چي بود: اينکه 3سال متوالي تو قرعه کشي شرکت بين اووونهمه آدم هي اسم من دربياد... اما بعنوان نفر ذخيره!!!....اينکه بالاخره اسم منم دربياد امااجازه ندند که بيام خدمتت...اينکه انقدر تشنه م کني که همه ذرات روح و جسمم تو رو صدا کنن! آره.. من اسم اينا رو "نطلبيدن" نميذارم: اگر با من نبودش هيچ ميلي/ چرا ظرف مرا بشکست ليلي؟ ولي باور کن ديگه اينجوري تاب دوري ندارم باشه قبول: ميخواستي وقتي ميام خدمتت با "معرفت" زيارتت کنم، نه؟...قبول! : ميدونم امسال هم که توان ماليشو بهم دادي تا بيخيال قرعه کشي شرکت، "خودم" بيام پابوست واسه اين بود که بفهمم هنوز خيلي مونده تا اوني بشم که شما ميخواي...آره مي فهمم که نتونستم انتظارتو برآورده کنم... اما بهم فرصت بده....به اندازه يک عمر بهم مجال بده... مولاي من نور چشمم نگين کشورم! ممنون از اينهمه لطفت...ممنونم که افتخار دادي اسم منم ميون "طومار" مريدهات قرار بگيره متشکرم اما آقا اجازه ميدي يه خواهشي کنم؟... نه نه ... نه! به پاکيت قسم ميخورم نميخوام درداي تکراريمو بگم برات...ديگه نميخوام از کوه مصائبم حرف بزنم... نه... اين بار فقط يه خواسته دارم: .... فقط همين يه خواهش...ميشه بگم؟ ... اجازه بده هرسال بيام پابوست به جاي اينکه 8 سال منو از عطر حرمت محروم کني تا شايد آدم بشم...اجازه بده تند و تند خدمت برسم شايد چشمهام بتونن نور راهتو تشخيص بدند و ديگه گمراه نشن...شايد روح و فکرم هم از قلبم ياد بگيرن و واسه ابد پيش سرورشون بمونن... آقا ميشه اين لطفتو شامل حال من کني؟ميشه خواسته منو اجابت کني؟ آقا تو رو خدا..... بذار مث کبوترات شم بذار هر بار که بر ميگردم پيشت يک دونه از اوووونهمه دونه کمال و معرفتت به منقار بگيرم بذار انقدر طعم حضورت ديوونه م کنه که هنوز دور نشده فوري برگردم خدمتت امام من! ميشه اينجوري اهليم کني؟ ميدونم از ايني که هستم ديوونه تر نميشم اما بذار هي بيام و از نور وجودت بهره ببرم بذار مدام بيام بذار هر بار که ميام درس تازه اي يادم بدي... آخه خودت هم خوب ميدوني من شاگرد خوبي نيستم....درسهامو اگه زود بزود مرور نکنم بازيگوش ميشم....پس بذار هي درسها رو مرور کنم تا انبار نشن واسه شب امتحان... بذار با هر درس زندگي کنم، خودمو بشناسم، خدامو بشناسم، اصلا بذار از اول مسلمون بشم... بذار اين بار "خودم" دين و مذهبمو انتخاب کنم ... آقا من فکرامو کردم آقا من دقيق شدم به بعضي زواياي اين دين ...ديني که خييييييلي از جلوه هاي رنگارنگش از چشماي ظاهر بين ما مخفي مونده ن... و مهجور... دين زيبايي که خيلي وقتها دستاويزي ميشه واسه آب و نان بعضي از ما آدم نماهاي خودپرست...ديني که به "نام" انتظار دست رو دست گذاشتيم تا مگه پسرت بياد و زيباييهاشو بهمون نشون بده... گرچه ميدونم تا خودمون نخوايم حتي ايشون نميتونه چشامونو واکنه آقا: من فقط اينو ميفهمم که ديني که مثل شمايي داره نبايد دين کم مايه اي باشه ... آقا!!! آقا اجازه هست چيزي بگم؟ : من انتخابمو کردم! ميخوام اسلام بيارم، دوست دارم تو همين حرم شريف تو مسلمون شم! تويي که جواب سلام دشمناتو ميدي گمون نکنم سلام يه تازه مسلمون رو بي جواب بذاري. آقا يه فراري رو به حرمت راه ميدي؟...يه فراري "تازه زنجير پاره کرده" رو....؟ .... پس اگه اجازه بدي ميخوام عرض ادب کنم: سلام مولاي ما! | ||
| | ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ | |
| [28/3/1387- 7:43 ع] عيادت [17/11/1386- 2:30 ع] پست چهلم : پايان [26/10/1386- 9:17 ص] حرف حق [19/10/1386- 10:0 ص] فقط عزاداري؟ [7/9/1386- 9:35 ص] آخرين خدانگهدار [4/9/1386- 8:58 ص] غريبه [13/8/1386- 2:20 ع] خاطره [8/8/1386- 4:33 ع] دردهاي من نگفتني است... [5/8/1386- 10:35 ص] غريب [28/7/1386- 10:47 ص] اين را همه مي دانند [9/7/1386- 1:30 ع] بشينم..... برپا !!! [31/6/1386- 1:42 ع] نخل ها... [3/6/1386- 10:47 ص] اولين گام [21/5/1386- 1:51 ع] دليل بودن و نبودنم [27/4/1386- 1:45 ع] ابرااا [آرشيو شده ها] | ||