| | | |
| غريب آشنا ( چهارشنبه 17/11/1386 :: ساعت 2:30 عصر)
يک سال نوشتم و نوشتم ... گاهي مهمترين | ||
| | | |
| غريب آشنا ( چهارشنبه 26/10/1386 :: ساعت 9:17 صبح) دنبال حقيقت امام حسين (ع) مي گشتم. عادتمه وقتي ميخونم ، "حرف" مهمتره برام تا گوينده ش. يه جا اينو ديدم و ديگه نتونستم ادامه بدم.... : | ||
| | | |
| غريب آشنا ( چهارشنبه 19/10/1386 :: ساعت 10:0 صبح) مطلبي هس که به اين روزها مربوط ميشه : نتونستم خودمو نگه دارم و نگم اينو. شايد باز به عده اي بربخوره اما ميخوام اين بار هم رو ديدگاههاي خودم پافشاري کنم! که: کي گفته اسلام دين گريه س؟ کي ميگه فقط عزاداري ائمه رو بايد تجليل کرد؟ کي گفته شيعه هميشه بايد گريوووون باشه؟؟ چرا براي عزاداري آقا امام حسين (ع) سنگ تموم ميذاريم اما واسه تولدش هيچ؟ يادمه چن سال پيش نماينده هاي مجلس کلي جلسه گرفتن و بالاخره تصويب شد که به جاي تولد امام رضا (ع) ، سالروز شهادتش تعطيل شه!! آخه چرا؟ميگن خب يک روز تعطيله ديگه: چه اين چه اون!! کي گفته؟؟؟ميدوني چه اثر رواني داره همين؟ همين بچه هاي خودمون وقتي مي بينن برنامه هاي صدا و سيما تو ايام ميلاد و شهادت چندان فرقي نميکنن!!دلزده ميشن! به جاي اينکه روز تولد اماما تو دلشون شور باشه، شادي باشه، خوشحال باشن! و بيان بگن "واي چه روز خوبيه! چي شده که امروز همه برنامه هاي تلويزيون انقده شادن؟"...(و روز شهادت هم براشون توضيح بديم که ميدوني چرا امروز همه غمگينن؟ چون امامشون...) نه!!!!! بچه ي بدبخت اصلا نميتونه تفاوتي ببينه بين اين دو روز کاملا متفاوت! خب عزيزم! اين که بچه مسلمونه اينجوري "آگاه"ش کردين!! چه شود!! واسه اون بابايي که همه وجودش عناد با اسلامه و منتظر يه همچين فرصتي!!! تا سريع بياد و همينو خنجر کنه تو سينه ت!! : ور ميداره با بهترين تيتر و بالاترين تکنولوژي خبريش همه جا جار ميزنه که : اسلام اينه! شيعه اينه! مبادا به فکر مسلمون شدن بيفتين ها!! : وگرنه مجبورين مث بقيه شيعيان تمام عمر فقط غمگين باشين!! کاش کسي ميشنيد صداي منو و يه فکري ميکرد به حال عزاداراني که بلد نيستن روز ولادت، همه دنيا رو مبهوت شادماني خودشون کنن!! | ||
| | | |
| غريب آشنا ( چهارشنبه 7/9/1386 :: ساعت 9:35 صبح) How I needed you هرچه كردم نشدم از تو جدا ، بدتر شد | ||
| | | |
| غريب آشنا ( يكشنبه 4/9/1386 :: ساعت 8:58 صبح) چقدر آشنا مي نمايي غريبه بگو از کجا از کجايي غريبه؟ در اين شهر و اين شب چه بي سرپناهي نداري مگر آشنايي غريبه؟ دل نخل ها تازه شد از عبورت مگر تو وليّ خدايي غريبه؟ تو در آسمان نگاهت چه داري که کردي دلم را هوايي غريبه؟ غبار کدامين سفر بر تو مانده ست که گرد از دلم مي زدايي غريبه؟ به کار که بستي گره چفيه ات را که از کار من مي گشايي غريبه؟ تن شهر بوي تو را مي دهد آي! تو جان کدام آشنايي غريبه؟ کمينگاه ديو است اين شهر، اين شب مگر در دل من درآيي غريبه تو رفتي و مانده ست در کوچه شهر نشان از توام رد پايي غريبه (از: غلامرضا کافي) | ||
| | | |
| غريب آشنا ( يكشنبه 13/8/1386 :: ساعت 2:20 عصر) من هم شبي به خاطره تبديل ميشوم خط ميخورم زهستي و تعطيل ميشوم من هم شبي به خواب زمين ميروم فرو بر دوش خاک حامله تحميل ميشوم من هم شبي قسم به خدا مثل قصه ها با فصل تلخ خاتمه تکميل ميشوم قابيل مرگ، نعش مرا ميکشد به دوش کم کم شبيه قصه هابيل ميشوم حک ميکند غروب، مرا شاعري به سنگ از اشک و آه و خاطره تشکيل ميشوم يک شب شبيه شاپرکي مي پرم ز خاک در آسمان به آيينه تبديل ميشوم | ||
| | | |
| غريب آشنا ( سهشنبه 8/8/1386 :: ساعت 4:33 عصر) خدايا... | ||
| | | |
| غريب آشنا ( شنبه 5/8/1386 :: ساعت 10:35 صبح) ديگر اکنون خلوت " آئينه " را گم کرده ام خويش را در اجتماع سنگها گم کرده ام ازدحام کينه و قهر و نفاق و دشمني ست من ميان اين تراکم عشق را گم کرده ام لاي شب بوها خدايم پيش از اين نزديک بود اينک او را لاي اين سجاده ها گم کرده ام من ميان لحظه هاي تلخ و بي فرجام عمر آرزوهاي لطيفم را خدا!!!!! گم کرده ام جستجوي من در اينجا ديگر از بيهودگيست خويش را حتي نمي دانم کجا گم کرده ام پشت پرچين دعايم آشنايي خانه داشت آشنايم را در اين ماتم سرا گم کرده ام يک نفر از جمعتان بايد بگويد او کجاست آخر آن گمگشته را بين شما گم کرده ام | ||
| | | |
| غريب آشنا ( شنبه 28/7/1386 :: ساعت 10:47 صبح) بعد از تو پر از دردم اين را همه مي دانند مانند دلم زردم ، اين را همه مي دانند اي صبح اهورايي ! در کوچه ي تنهايي ديريست که شبگردم، اين را همه مي دانند من بي تو چه دلتنگم، بي روحتر از سنگم يخ بسته تنم سردم، اين را همه مي دانند در ذهن افق اي عشق! با چشم غزلخوانم دنبال تو مي گردم ، اين را همه مي دانند مي گفت : "مرا حتي يک بار نخواهي ديد" ايمان که نياوردم ، اين را همه مي دانند (شاعر: دولتمند) | ||
| | | |
| غريب آشنا ( دوشنبه 9/7/1386 :: ساعت 1:30 عصر) مال هيچ جناحي نيستم. با وجود اين که شکلمم اصلاً به بچه بسيجي ها نميخوره بسيج و بسيجي هاي واقعي رو خيلي دوست دارم. راسش استخدام و مسکن و... و .... رو هم مدتها پيش رديف کرده م و هيچ نيازي ندارم که مث خيلي ها (که تو ادارات مي بيني) واس رسيدن به فلان مزاياي شرکت، خودمو به گروه خاصي بچسبونم ... اصلا کار اصلي من تو شرکتيه که محيطش حتي ميشه گفت "دين-گريز"ه! ديگه دفاع مقدس و ... که ديگه پيشکش!!! و شايد واس همينه که گهگاه سر کلاس تدريسم وقتي يهو از اون رادمردها يادي ميکنم، ملت همه كُپ ميکنن که :"اين يارو با اين سر و تيپ، مال اين حرفا نيس...!!!" ... آره! من مرده مرامشونم فقط! و افتخار ميکنم که هرگز اون بسيجي هاي نازنين رو "وسيله" ترقي خودم نکرده م. ارزش اونها خييييلي بيش از اين حرفاس...... يادمه من و داداشم همه ذوق بچگيمون پوشيدن لباس جبهه اي و "تفنگ بازي" بود... و تهش : شهيد شدن ! هيچوقت حاضر نميشدم نقش عراقيه رو بازي کنم: فقط نقش رزمنده اي که مي جنگه و شهيد ميشه...! اصلا عشقش فقط شهادته...هدفش همينه! اونوقتا بچه بودم و دوست داشتم بزرگ شم و برم جبهه...اما راستش هيچوقت باورم نميشد بعدها که بزرگتر بشم همون باورهاي بچگيام... همون آرمانهاي کودکانه م بعدها بشن معيار قضاوت يه عده مث خودم:"جبهه نرفته" (و حتي خيليهاشون، برخلاف من: "جنگ نديده"!! ) که به نام بسيج ريشه همون بسيجي ها رو بزنن... "اخراجي ها را از تلويزيون پخش نکنيد!" اين لوگوييه که اين روزها روي بلاگ بعضي ها مي بيني!! و : خون شهدا را پاس بداريم! چرا؟...دوست عزيز: نميگم اين فيلم بي نقصه: الآن قصه شهدا و ده نمکي داره ميشه همون قصه "دين" و "ديندار"ها : اسلام، مسيحيت، يهوديت و.... دينهايي خدايي ن.... عيب از برداشت هاي شخصي و سليقه اي ماهاست... دفاعيات کارگردانش رو تاييد نميکنم، ميخوام حرف "خودمو" بزنم: آره! براي ديدن راه شهيدا ، به قول سهراب: چشمها را بايد شست... آره! : ديگه بس کنيم رامبو نشون دادن شهدا رو... بي احساس بودن اونها رو... بي عشق زميني بودن اونها رو... وخلاصه: خاص و عجيب بودن اونها رو. اما ابداً نميگم اين کار ده نمکي رو تاييد ميکنم که وقتي کم بياري بري سراغ يه شهيد و بگي اين قهرمان فيلم من بوده... و دل بازمونده هاشو برنجوني. بله...اين فيلم (در عين حال که ايده و کيفيت چندان پرمايه اي هم نداره...) باز تونسته يه "گوشه هايي" از واقعيات جنگو بگه. قبول دارم که تو صحنه هايي (مث با قمه رفتن به جنگ تانک) "اوج" سخيف بودن فکر کارگردانشو ميشه ديد ، اما در "کل" تلاش بدي نيست براي کنده شدن از فيلمهاي کليشه اي ملال آوري که مدام تکرار همديگه ن. اين تلاش هر چند ناقص ... اما در فضايي که جاي خالي شاهکارهايي نظير "آژانس شيشه اي" و "از کرخه تا راين" عميقاً احساس ميشه... اين فيلم اگه تونسته باشه حتي يک کلمه جديد هم به ادبيات دفاع مقدس اضافه کنه باز ميشه گفت در حد خودش حرکتيه رو به جلو. اما مگه ميشه ادعا کرد سرتاسر اين فيلم، مطلقاً توهينه و تحريف؟؟ خودت سراغ نداري خيلي ها رو که بعد از شهادت مردان واقعي، ادعاي چه رشادت ها که نکردند؟... و چه جفاها که در حق اون جووناي پاک بي ادعا که روا نشد؟ کي گفته با بيان واقعيات جنگ، خون شهيد هدر رفته؟ اين افسانه اي کردن شهيده که باعث ايييييينهمه دوري مردم از هدف واقعي اون عزيزان شده! اسم اين کتمان حقيقت نيس؟ چرا همه ش ميخوايم بسيج، جبهه، و حتي شهادت رو اونطور که به سليقه ماس تعريف کنيم... و نه اونطور که واقعا بود؟ - فقط چون بيننده تو بعضي صحنه هاش به خنده در مياد؟... بابا! کي گفته رسوندن پيام بسيجي فقط با گريه و زاري مقدوره؟ کي گفته بسيجي ها يه عده خشک و عصبي بودن؟ اصلاً اونها هيچوقت مي خنديدن؟؟؟... شوخي هم که ابدا!!... انگار نه انگار هميشه روحيه واقعي بسيجي با سعه صدر همراه بوده... - چون همه آدمهاي فيلم از همون اول زاهد نبودن و مسجدي و...؟ پس اينجا رو گوش کن: مدتي تو کلاسهاي مختلف از شاگردام هي اينو پرسيدم: اخراجي ها کمدي بود يا تراژدي؟ اکثراً ميگفتن: "تراژدي"!! آره عزيز! غمنامه است! غمنامه من و تو که نشناختيمشون! چه مني که جنگ رو ديده م و ادعاي بسيجي بودن ندارم... وچه خيليها که نديده ن و ادعاشو دارن!...هيچکدوم نشناختيمشون! همين نسل جوون و نوجوون (دوس ندارم به سبک خيليها اصطلاح نسل "چند"م رو بکار ببرم!) براحتي اينو تشخيص ميدن!! اونوقت مايي که ادعامون هم ميشه بايد همچنان فقط راه خودمونو صحيح بدونيم؟ خداييش بار اول که ديدم فيلمو گريه کردم... خيلي شديد! از درد غربت اون لاله هاي پرپر شده! از اينکه "خودي"ها باعث شدن مرامشون، فداکاريشون، و اصلاً انسان بودنشون غريب بمونه! چراشو نميدونم... اما اون ستاره ها رو فقط اون "جوري" ترسيم کرديم که باب ميل ما بود.... نه اونجور که حقيقتاً بودن!! چرا نبايد من ِجوون سراپا گناه ، اميد عاقبت به خيري داشته باشم؟ بذار شنيدن گوشه اي از واقعيات جبهه به من اين اميد رو بده که اگه اون تونست منم ميتونم...! منم که اهل عبادت خالصانه نيستم ميتونم... منم که اهل خلافم ميتونم... اصلاً شب قدر واسه چيه پس؟ فقط واسه بنده هاي خوب؟ نه! خدا ميخواست به من گناهکار فرصت بده... وگرنه اون بنده هاي هميشه عبد که فرقي به حالشون نکرده که...؟ اين منم که خواسته تلنگري بخورم تا شايد آدم بشم... خدا به اون رحيمي ميخواد يکي که جوون پاکيه بخاطر عشق زميني بياد جنگ... (که البته همون عشق زميني هم انقدر مقدس "هست" که هر مدعي اي نتونه صداقتشو توش ثابت کنه!!)... و بعد چنان عنايتي بهش ميکنه که عشقش ميهني ميشه! : ميشه وطن! ميشه غيرت! ميشه... ميشه همه اون چيزاي خوبي که هر وجدان آگاهي به درستيشون گواهي ميده!! شما سراغ نداريد چنين جوونايي رو؟... شايد چون "نديدين" اون آدمها رو! چون پاي درد و دل بازمونده هاشون ننشستين! شايد چون ننشستين ببينين بسيجي شيميايي ما خاطرات واقعيش چيه! نشستين؟ خداوکيلي نشستين؟ آدم سراغ دارم که يه وقتي صرفاً با طمع شفاي بستگانش رفت حرم امام هشتم... اما بعد آقا با دلش کاري کرد که ديگه خود خودش بشه خواسته ي اون جوون! ... داداش! اين معجزه نيست: اين از يه کم دقيق شدن به مقام امامه! اين فقط مال کمي فکر کردنه. حتي هيچ ربطي هم به مسلمون بودن يا نبودن نداره... چه رسد به گرايش سياسي اون آدم... آره يه تلنگر تو فضاي حرم "بنده" خوبش ببين چه کرد! اونوقت اگه بين اونهمه آدمهاي زاهد و گلچين شده (که خودشونو هر لحظه تو فضاي ديد خدا ميدونن) من ِ خلافکار هم باشم... اونوقت : يعني ممکن نيس با ديدن فداکاري همرزمم غيرت منم تحريک شه؟ محاله که با ديدن آرامش همسنگرم کنجکاو شم که اينهمه آرامش از کجاس ؟ دروغه اگه انسانيت من قلقلکش بشه و ... منو برسونه به معبودم؟... من حتي از يه دين خاص نگفتم ها! از وجدان آدمها ميگم: که تو فضاي مناسب ميتونه حتي بعد از سالها بيدار بشه! عزيز: بذار من ِ "آدم معمولي" هم اميد داشته باشم! بذار راه واقعي بسيجي ها منو متوجه کنه که : نااميد نباش! هر جاي مسير هم که باشي هنوز اميد رستگاري هست! بقول يکي از دوستان، مشکل اينه که نخواستيم از دفترچه خاطرات شهدا حرفي بزنيم.... فقط دنبال وصيت نامه هاشون گشتيم...! | ||
| | | |
| غريب آشنا ( شنبه 31/6/1386 :: ساعت 1:42 عصر)
| ||
| | | |
| غريب آشنا ( شنبه 3/6/1386 :: ساعت 10:47 صبح) خدايا | ||
| | | |
| غريب آشنا ( يكشنبه 21/5/1386 :: ساعت 1:51 عصر) هنوز باورم نميشه يعني بالاخره منو راه دادي تو حرمت؟ يعني اين منم که مقابل آقاي خودم تعظيم ميکنم و ميخوام واسه ش درد دل کنم؟.... ولي چرا هر کار ميکنم لبهام وا نميشن؟... انگار دوختيشون به هم...يا مهر و مومشون کردي...؟ فقط اشکهامن که دارن باهات حرف ميزنن... آقا دلم داره از سينه م کنده ميشه...واي...چقدر ميدان "دلربايي" شما شديده.... آقا اومده بودم بگم از دلتنگيهام از بي کسيم از تنهاييم اما وقتي خودمو تو حضور نوراني شما حس کردم: فقط سکوت......! ميدونم که لحظه لحظه سکوتمو ميخوني...خيلي بهتر از من دردهاي دلمو لمس ميکني...پس ديگه من چي قراره بگم؟....فقط ميخوام اجازه بدي خدمتت سلام عرض کنم سه تا: اولي از خودم...که تو آرزوي ملاقاتت مي سوختم و مي سوزم دومي از هرکي که فهميد دارم ميام پابوست و گفت منو هم ياد کن و سومي از طرف هرکي که نميدونه من الان اينجام اما اونم دلش ميخواست اينجا باشه و سلام کنه با هر سلام چنان منقلبم ميکني که ميخوام جون بدم!!! نميدونم اين اوج شاديه يا نهايت دلتنگي... هشت سال دوري.... آقا ميدونم تو اين مدت يادم بودي ، باهام بودي، هوامو داشتي، نگرانم بودي... اما من بي معرفت ... هي فراموش ميکردم مرشدي مث تو دارم... من فراموشکار مدام يادم ميرفت مث تو باشم... آقا بخدا حالا ميفهمم حکمت اينطور "عجيب" طلبيدنهات چي بود: اينکه 3سال متوالي تو قرعه کشي شرکت بين اووونهمه آدم هي اسم من دربياد... اما بعنوان نفر ذخيره!!!....اينکه بالاخره اسم منم دربياد امااجازه ندند که بيام خدمتت...اينکه انقدر تشنه م کني که همه ذرات روح و جسمم تو رو صدا کنن! آره.. من اسم اينا رو "نطلبيدن" نميذارم: اگر با من نبودش هيچ ميلي/ چرا ظرف مرا بشکست ليلي؟ ولي باور کن ديگه اينجوري تاب دوري ندارم باشه قبول: ميخواستي وقتي ميام خدمتت با "معرفت" زيارتت کنم، نه؟...قبول! : ميدونم امسال هم که توان ماليشو بهم دادي تا بيخيال قرعه کشي شرکت، "خودم" بيام پابوست واسه اين بود که بفهمم هنوز خيلي مونده تا اوني بشم که شما ميخواي...آره مي فهمم که نتونستم انتظارتو برآورده کنم... اما بهم فرصت بده....به اندازه يک عمر بهم مجال بده... مولاي من نور چشمم نگين کشورم! ممنون از اينهمه لطفت...ممنونم که افتخار دادي اسم منم ميون "طومار" مريدهات قرار بگيره متشکرم اما آقا اجازه ميدي يه خواهشي کنم؟... نه نه ... نه! به پاکيت قسم ميخورم نميخوام درداي تکراريمو بگم برات...ديگه نميخوام از کوه مصائبم حرف بزنم... نه... اين بار فقط يه خواسته دارم: .... فقط همين يه خواهش...ميشه بگم؟ ... اجازه بده هرسال بيام پابوست به جاي اينکه 8 سال منو از عطر حرمت محروم کني تا شايد آدم بشم...اجازه بده تند و تند خدمت برسم شايد چشمهام بتونن نور راهتو تشخيص بدند و ديگه گمراه نشن...شايد روح و فکرم هم از قلبم ياد بگيرن و واسه ابد پيش سرورشون بمونن... آقا ميشه اين لطفتو شامل حال من کني؟ميشه خواسته منو اجابت کني؟ آقا تو رو خدا..... بذار مث کبوترات شم بذار هر بار که بر ميگردم پيشت يک دونه از اوووونهمه دونه کمال و معرفتت به منقار بگيرم بذار انقدر طعم حضورت ديوونه م کنه که هنوز دور نشده فوري برگردم خدمتت امام من! ميشه اينجوري اهليم کني؟ ميدونم از ايني که هستم ديوونه تر نميشم اما بذار هي بيام و از نور وجودت بهره ببرم بذار مدام بيام بذار هر بار که ميام درس تازه اي يادم بدي... آخه خودت هم خوب ميدوني من شاگرد خوبي نيستم....درسهامو اگه زود بزود مرور نکنم بازيگوش ميشم....پس بذار هي درسها رو مرور کنم تا انبار نشن واسه شب امتحان... بذار با هر درس زندگي کنم، خودمو بشناسم، خدامو بشناسم، اصلا بذار از اول مسلمون بشم... بذار اين بار "خودم" دين و مذهبمو انتخاب کنم ... آقا من فکرامو کردم آقا من دقيق شدم به بعضي زواياي اين دين ...ديني که خييييييلي از جلوه هاي رنگارنگش از چشماي ظاهر بين ما مخفي مونده ن... و مهجور... دين زيبايي که خيلي وقتها دستاويزي ميشه واسه آب و نان بعضي از ما آدم نماهاي خودپرست...ديني که به "نام" انتظار دست رو دست گذاشتيم تا مگه پسرت بياد و زيباييهاشو بهمون نشون بده... گرچه ميدونم تا خودمون نخوايم حتي ايشون نميتونه چشامونو واکنه آقا: من فقط اينو ميفهمم که ديني که مثل شمايي داره نبايد دين کم مايه اي باشه ... آقا!!! آقا اجازه هست چيزي بگم؟ : من انتخابمو کردم! ميخوام اسلام بيارم، دوست دارم تو همين حرم شريف تو مسلمون شم! تويي که جواب سلام دشمناتو ميدي گمون نکنم سلام يه تازه مسلمون رو بي جواب بذاري. آقا يه فراري رو به حرمت راه ميدي؟...يه فراري "تازه زنجير پاره کرده" رو....؟ .... پس اگه اجازه بدي ميخوام عرض ادب کنم: سلام مولاي ما! | ||
| | | |
| غريب آشنا ( چهارشنبه 27/4/1386 :: ساعت 1:45 عصر) ابري که خودش نمي باره...ولي مي بارونه و مي بارونه و مي بارونه.... | ||
| | ليست كل يادداشت هاي اين وبلاگ | |
| [17/11/1386- 2:30 ع] پست چهلم : پايان [26/10/1386- 9:17 ص] حرف حق [19/10/1386- 10:0 ص] فقط عزاداري؟ [7/9/1386- 9:35 ص] آخرين خدانگهدار [4/9/1386- 8:58 ص] غريبه [13/8/1386- 2:20 ع] خاطره [8/8/1386- 4:33 ع] دردهاي من نگفتني است... [5/8/1386- 10:35 ص] غريب [28/7/1386- 10:47 ص] اين را همه مي دانند [9/7/1386- 1:30 ع] بشينم..... برپا !!! [31/6/1386- 1:42 ع] نخل ها... [3/6/1386- 10:47 ص] اولين گام [21/5/1386- 1:51 ع] دليل بودن و نبودنم [27/4/1386- 1:45 ع] ابرااا [آرشيو شده ها] | ||